نوروز علی کاظمی
میان مرگ آن دو، نزدیک به یکونیم قرن فاصله بود. یکی، جوانی فرانسوی بود که در تابستان ۱۸۷۰ در روستایی کوچک به دست دوستان و آشنایانش کشته شد. دیگری، زنی افغانستانی بود که در بهار 2015، در قلب کابل، زیر ضربات مردمی جان داد که خود را مدافع دین میدانستند.
در نگاه نخست، هیچ شباهتی میان این دو وجود ندارد. یکی در اروپای قرن نوزدهم و در میانه جنگ فرانسه و پروس کشته شد؛ دیگری در افغانستان قرن بیستویکم، در کنار مسجدی تاریخی. زبان، فرهنگ، مذهب، سیاست و حتی شیوه زندگی آنان با یکدیگر تفاوت داشت. اما آنچه این دو مرگ را به هم پیوند میدهد، نه زمان است و نه جغرافیا بلکه زوال عقل است.
هر دو، قربانی لحظهای شدند که جمعیتی از انسانهای عادی، مسئولیت اندیشیدن را به یکدیگر واگذار کردند. ژان تولی نویسنده داستان آدم خوران در این اثر که بر اساس واقعیت نوشته شده است روایت میکند که صبح شانزدهم اکتبر ۱۸۷۰، روستای اوتفایآرام بود؛ آرامشی که بیشتر به سکوت پیش از طوفان شباهت داشت. فرانسه درگیر جنگ با پروس بود. شکستهای نظامی، خشکسالی و ناامیدی، مردم را زیر فشاری طاقتفرسا قرار داده بود. با این حال، اهالی روستا تصمیم گرفتند جشنی محلی (جشن سنروک) برگزار کنند؛ شاید چند ساعت موسیقی و شراب بتواند تلخی روزگار را از یادشان ببرد، در همان جشن، خبر تازهای رسید: ارتش فرانسه بار دیگر شکست خورده بود فضا در چند دقیقه تغییر کرد. شادی جای خود را به اضطراب داد و اضطراب، به خشم، در چنین لحظهای، جامعه بیش از هر زمان دیگری به دنبال کسی میگردد که بتواند بار شکست را بر دوش او بگذارد.
آلن دو مونی، معاون جوان شهردار، از خانوادهای شناختهشده بود. با وجود معلولیت یکی از پاهایش، حاضر نشده بود شخص دیگری را به جای خود به جبهه بفرستد. برای همسایگانش احترام قائل بود و حتی در اندیشهی اجرای طرحی برای رساندن آب به زمینهای خشک روستا بود.
در میان هیاهوی جشن، کسی ادعا کرد که آلن از پروسیها حمایت کرده است در صورتیکه قبلتر از آن پسر عموی آلن بحث را بخاطر شکست فرانسه آغاز کرده و خودش فرار کرده بود، هیچ مدرکی ارائه نشد. هیچکس نپرسید چه کسی این سخن را شنیده است هیچکس از خود نپرسید چگونه ممکن است مردی که داوطلب دفاع از فرانسه شده، ناگهان خائن باشد. شایعه، پیش از آنکه حقیقت فرصت سخن گفتن پیدا کند، از دهانی به دهان دیگر دوید.آلن ابتدا گمان میکرد دوستانش شوخی میکنند. این همان مردمی بودند که سالها با آنان زندگی کرده بود؛ کسانی که در عروسیهایشان شرکت کرده، در غمهایشان کنارشان ایستاده و در کارهای روستا با آنان همکاری کرده بود.
در میان جمع، همسایه به «دشمن» تبدیل میشود دوست، به «خائن» انسان، به «نماد». نخستین مشت که فرود آمد، مرز اخلاق را شکست و آغاز شکستن مرزهای دیگر آسان شد، مشتها جای خود را به چوب دادند چوبها به سنگ، سنگها به طناب و سرانجام، آتش.
کسانی که صبح برای جشن آمده بودند، عصر همان روز، از شکنجه مردی لذت میبردند که بسیاری از آنان از کودکی او را میشناختند. حتی کودکان را به پیش میراندند تا در این خشونت سهمی داشته باشند؛ گویی میخواستند جنون جمعی را به نسل بعد نیز منتقل کنند، کشیش روستا مردم را به آرامش فراخواند. برخی خواستند او را از میان جمعیت بیرون ببرند. اما وقتی خشم جمعی از آستانهای میگذرد، صدای عقل دیگر شنیده نمیشود.
ساعتها بعد، وقتی آتش خاموش، شکم های اهالی روستا از گوشت کباب شدهای آلن پر شد و هیجان فرو نشست، سکوتی سنگین بر روستا سایه انداخت گفته میشود بعضی از همان کسانی که در قتل شرکت کرده بودند، از یکدیگر پرسیدند: اصلاً او که بود؟
شاید هولناکترین بخش این داستان، خود قتل نباشد، بلکه این باشد انسان پیروزی خود را در دویل در برابر شیطان جشن بگیرد و در کشتن عقل مشارکت کند. آن روز، پیش از آنکه آلن کشته شود، چیز دیگری مرده بود (عقل).
در شانزدهم اکتبر 1970 در مراسم یاد بود صدمین سالمرگ آلن نوادگان قاتلان و مقتول در کلیسای اوتفای گردهم آمدند و به یک زندگی مسالمت آمیز دست دادند، شاید اینجا دوباره عقل شروع به کار کرد.
یک قرن و نیم بعد، همان جمعیت!
یکصد و چهل و پنج سال بعد، هزاران کیلومتر دورتر از اوتفای، عقل بار دیگر شکست خورد این بار نه در روستایی کوچک در فرانسه، بلکه در قلب کابل؛ نه در سایه جنگ فرانسه و پروس، بلکه در کشوری که دههها جنگ، افراطگرایی و بیاعتمادی، روح جامعه را زخمی کرده بود.
دو روز بیشتر به نوروز نمانده بود صبح بیستوهشتم حوت ۱۳۹۳، فرخنده ملکزاده از خانه بیرون رفت. فرخنده زنی مذهبی بود، علوم اسلامی خوانده بود، قرآن تدریس میکرد و آرزو داشت روزی قاضی شود. ایمان، او را به مسجد شاه دوشمشیره کشاند؛ جایی که هر روز صدها نفر برای عبادت رفتوآمد میکردند اما کنار مسجد، بازار دیگری نیز برپا بود؛ بازاری که در آن تعویذها و کاغذهایی با آیات قرآن، به مردم فروخته میشد؛ وعده حل مشکلات، درمان بیماری، گشایش بخت و دفع بلا را میداد.
فرخنده این تجارت را سوءاستفاده از دین میدانست او به فروشنده که یک ملا بود اعتراض کرد و گفت این کار، ریشهای در تعالیم اسلام ندارد بحث بالا گرفت، مردی که اعتبار و درآمد خود را در خطر میدید، تنها یک جمله بر زبان آورد: این زن قرآن را آتش زده است.
همین.
نه کسی قرآن سوختهای دیده بود، نه شاهدی وجود داشت، نه تحقیقی انجام شده بود، اما حقیقت، از همان لحظه، دیگر اهمیتی نداشت اتهام، مانند ویروسی آماده به مغزها سرایت کرد، در چند دقیقه سراسر جمعیت را فرا گرفت هر کس چیزی به آن افزود.
یکی گفت او کافر است،دیگری گفت جاسوس خارجی است، سومی مدعی شد دشمن اسلام است، دروغ، هر بار که تکرار میشد، معتبرتر به نظر میرسید.
فرخنده بارها فریاد زد: من مسلمان هستم، مسلمان قرآن را آتش نمیزند.
اما صدای یک انسان، در برابر صدای صدها نفر، دیگر شنیده نمیشد، همان اتفاقی که در اوتفای رخ داده بود، این بار در کابل تکرار شد. ابتدا توهین، بعد هل دادن، بعد مشت، بعد سنگ، بعد چوب و سپس خشونتی که دیگر برای مجازات نبود؛ برای لذت بردن از قدرت جمعی بود.
پلیس حضور داشت، اما حضورش به معنای حمایت نبود. مأموران چند بار کوشیدند فرخنده را از میان جمعیت بیرون ببرند، اما یا اراده کافی نداشتند یا توان ایستادن در برابر خشم جمعی را از دست داده بودند.
جمعیت، از قانون نیرومندتر شده بود، فرخنده را بر زمین کشیدند.از روی بدن نیمهجانش موتر عبور دادند جسدش را تا بستر خشک دریای کابل بردند، آنجا، بار دیگر سنگبارانش کردند و سرانجام بدنش را به آتش کشیدند. در تمام این مدت، بسیاری از مهاجمان تلفنهای همراه خود را بالا گرفته بودند. برخی فیلم میگرفتند، برخی لبخند میزدند، برخی با افتخار نقش خود را ثبت میکردند؛ گویی شاهد اجرای عدالت بودند، نه مشارکت در یک قتل.
حاکمان هیچگونه واکنشی در مورد مردم که قضاوت را به جای آنها به دست گرفته بودند نشان دهند، سه روز بعد اینگار حقیقت از راه رسید، تحقیقات رسمی نشان داد که هیچ قرآنی سوزانده نشده است. همهچیز، تنها با یک دروغ آغاز شده بود، اما حقیقت، هرچند توانست بیگناهی فرخنده را ثابت کند، نتوانست او را زنده کند.
اما تا امروز که من این نوشته را انجام میدهم برعکس اتفاق اتفای، خانواده قاتلان با خانوادهی فرخنده دیدار نکردند که بتواند شروع به کار دوباره عقل در جامعه سنتگرا را نشان بدهد و فکر میکنم هر روز که میگذرد عقل و تفکر بیشتر به حاشیه رانده می شود.
آلن و فرخنده هرگز یکدیگر را ندیدند، یکی مسیحی بود و دیگری مسلمان، یکی در اروپا زندگی میکرد و دیگری در آسیا، میان مرگ آن دو، نزدیک به یکونیم قرن فاصله بود.
با این همه، اگر فیلم قتل فرخنده را کنار روایت آدم خوران بگذاریم، گویی تاریخ، یک نمایش را با بازیگرانی تازه تکرار کرده است، در هر دو داستان، شایعه پیش از حقیقت رسید، در هر دو، جمعیت پیش از دادگاه حکم صادر کرد. در هر دو، قربانی پیش از آنکه انسان باشد، به یک «نماد» تبدیل شد؛ نماد خیانت، نماد کفر، نماد همه ترسها و شکستهایی که جامعه نمیتوانست توضیحی برای آنها پیدا کند.
و شاید دردناکترین شباهت، این باشد که نه آلن و نه فرخنده را هیولاها نکشتند، آنان را انسانهای عادی کشتند. همسایگان، رهگذران، کاسبها، کارگران، پدران و جوانانی که احتمالاً شب، به خانه بازگشتند و کنار خانوادههایشان شام خوردند، این همان حقیقتی است که پذیرش آن دشوار است، هیولاها تمدن را نابود نمیکنند، تمدن، زمانی فرو میپاشد که انسانهای معمولی، برای چند دقیقه، اندیشیدن را به جمعیت واگذار کنند.
آنچه پیش از مرگ انسان میمیرد!
ما دوست داریم باور کنیم که جنایتهای بزرگ را انسانهای غیرعادی مرتکب میشوند؛ کسانی که از نظر اخلاقی با دیگران تفاوت دارند، از خشونت لذت میبرند یا از آغاز، هیولا بودهاند. این تصور، آرامشبخش است، زیرا میان «ما» و «آنها» دیواری بلند میکشد.
اما تاریخ، بارها این دیوار را فرو ریخته است، قاتلان آلن، سالها همسایه او بودند. قاتلان فرخنده، مردانی بودند که بسیاری از آنان آن روز برای خرید، عبادت یا گذر از خیابان به مرکز شهر آمده بودند. هیچیک صبح از خانه بیرون نرفته بود با این تصمیم که انسانی را تا سرحد مرگ شکنجه کند.
پس چه اتفاقی افتاد؟
پاسخ را نمیتوان تنها در تعصب، فقر، جنگ یا مذهب جستوجو کرد. این عوامل میتوانند زمینه را آماده کنند، اما بهتنهایی توضیح نمیدهند که چرا انسانی عادی، ناگهان دست خود را به خون انسانی دیگر آلوده میکند.
پاسخ، بیش از آنکه سیاسی یا مذهبی باشد، هیجان جمعی و از کار افتادن عقل است.
در پایان سده نوزدهم، اندیشمند فرانسوی گوستاو لوبون در کتاب روانشناسی تودهها نوشت که فرد، هنگامی که در دل جمعیت حل میشود، بخشی از هویت و مسئولیت شخصی خود را از دست میدهد. او دیگر کمتر میاندیشد و بیشتر تقلید میکند. احساسات، با سرعتی سرایت میکنند که استدلال هرگز نمیتواند با آن رقابت کند. در چنین وضعی، حتی افراد تحصیلکرده و قانونمدار نیز ممکن است کارهایی انجام دهند که اگر تنها بودند، هرگز به ذهنشان خطور نمیکرد.
و هانا آرنت، هنگام گزارش دادگاه آیشمن، افسر نازی، به مفهومی رسید که آن را «ابتذال شر» نامید؛ این اندیشه که شر، همیشه چهرهای شیطانی ندارد. گاه شر، چهرهای کاملاً معمولی دارد؛ چهره انسانی که از اندیشیدن دست کشیده و تنها جریان غالب را دنبال میکند، آلن و فرخنده، قربانی همین لحظه شدند. لحظهای که جمعیت، به جای آنکه حقیقت را جستوجو کند، تصمیم گرفت حقیقت را خلق کند.
این همان سازوکاری است که در نسلکشیها، لینچکردنها، پاکسازیهای قومی و حتی موجهای نفرت در شبکههای اجتماعی نیز دیده میشود. نخست، انسانی از هویت فردی خود تهی میشود و به «نماد» تبدیل میگردد؛ نماد خیانت، کفر، فساد، دشمن یا تهدید. پس از آن، خشونت دیگر نه تنها مجاز، بلکه برای برخی فضیلت جلوه میکند. امروز شاید دیگر میدانهای کوچک روستایی، محل شکلگیری چنین جمعیتهایی نباشند.
میدان جدید، در تلفن همراه ماست، شایعه دیگر لازم نیست از دهانی به دهان دیگر برسد؛ با لمس یک صفحه، در چند ثانیه به میلیونها نفر منتقل میشود. اتهام، پیش از آنکه بررسی شود، بازنشر میشود. خشم، پیش از آنکه فهمیده شود، فراگیر میشود. شخصیت انسانها، پیش از آنکه حقیقت روشن شود، در دادگاهی بیقاضی و بیوکیل محکوم میشود، فناوری، سرعت را تغییر داده است، اما روان انسان، همان روانی است که در اوتفای، در کابل و در دهها نقطه دیگر تاریخ دیدهایم. شاید بزرگترین درس آلن و فرخنده این نباشد که شایعه میتواند انسانی را بکشد. این را تاریخ بارها به ما آموخته است، درس بزرگتر آن است که مرگ یک انسان، معمولاً پس از مرگ چیزی دیگر آغاز میشود«مرگ عقل».
هر جامعهای که پرسیدن را کنار بگذارد، دیر یا زود، حقیقت را نیز کنار خواهد گذاشت، هر جامعهای که تردید را خیانت بداند، راه را برای تعصب هموار میکند و هر جامعهای که عدالت را به هیجان جمعی بسپارد، دیر یا زود، قربانی بعدی خود را خواهد یافت.
تمدن، آنگونه که گمان میکنیم، بنایی استوار از سنگ نیست، تمدن، عادتی شکننده است؛ عادتی که هر روز، با تصمیم میلیونها انسان برای فکر کردن، پرسیدن و مقاومت در برابر وسوسه، پیروی از جمع، دوباره ساخته میشود شاید هم تعریف که استاد گرامی من دکتر سعید عطار میگوید: تمدن تبدیل زشتی به زیبایی است. ما امروز پاریس را بدون برج ایفیل نمیتوانیم تصور کنیم اتفاق زشت که در اتفای رخ می دهد و امروز پاریس را ساخته است شاید بتوانیم تمدن بگذاریم ولی در مورد افغانستان چطور؟
شاید مهمترین مسئولیت هر انسان، در هر زمان و هر جامعه، این باشد که پیش از پیوستن به فریاد جمع، تنها یک پرسش ساده از خود بپرسد: از کجا میدانم آنچه همه میگویند، حقیقت است؟
منابع:
Arendt, H. (1963). Eichmann in Jerusalem: A Report on the Banality of Evil. Viking Press.
BBC News. (2015, August 11). Farkhunda: The making of a martyr. https://www.bbc.com/news/magazine-33810338
BBC Persian. (2015, April 26). Marg-e Farkhunda: Noghteh-ye atfi baraye Afghanistan? [The death of Farkhunda: A turning point for Afghanistan?] [In Persian]. https://www.bbc.com/persian/afghanistan/2015/04/150426_fm_farkhunda_40_qarizada
Le Bon, G. (1895/2024). The Crowd: A Study of the Popular Mind (K. Khajoueiha, Trans.). Roshangaran va Motale’at-e Zanan.
Mohammadi, Z. (2016, March 17). Parvandeh-ye qatl-e Farkhunda pas az yek sal: Noghteh, sar-e khat [The Farkhundamurder case one year later: Back to square one] [In Persian]. BBC Persian. https://www.bbc.com/persian/afghanistan/2016/03/160316_k04_farkhunda_after_one_year
Rubin, A. J. (2015, December 26). Flawed justice after a mob killed an Afghan woman. The New York Times. https://www.nytimes.com/2015/12/27/world/asia/flawed-justice-after-a-mob-killed-an-afghan-woman.html
Saeedi, S. (2022, March 19). Khaterah-ye talkh-e yek sharm-e melli: Qatl-e faji’-e Farkhunda be dast-e “mardom-e adi-ye kucheh va bazar” [A bitter memory of a national shame: The brutal killing of Farkhunda by “ordinary people”] [In Persian]. Afghanistan International. https://www.afintl.com/202203192736
Teulé, J. (2019). Cannibals (E. Karamveisi, Trans.). Nashr-e Cheshmeh.



