آدم در تبعید بیشتر از پول، به دیده شدن نیاز دارد

0
36

یادداشت‌های یک خبرنگار

روی صندلی کنار پنجره قطار نشسته بودم و به منظره بیرون خیره نگاه می‌کردم. آسمان خاکستری بود و بخار نفس مسافران روی شیشه‌های سرد واگننشسته بود. هوای داخل قطار سنگین به نظر می‌رسید؛ یا شاید این فقط دلشوره‌ای بود که از صبح در سینه‌ام چرخ می‌خورد.

صدای نوتیفیکیشن گوشی بلند شد. هانا پیام داده بود: «تقریباً رسیدم. اگر به قطار رسیدی منتظر من نمان، سوار شو.»

برایش نوشتم: «باشه، حتماً.»

اما نگفتم نزدیک بیست دقیقه بود که داخل قطار نشسته بودم و بی‌دلیل اطرافم را نگاه می‌کردم؛ انگار کسی که هنوز مطمئن نیست واقعاً حق دارد آنجاباشد.

گوشی را داخل جیبم گذاشتم و مزه تلخ سیگاری را که قبل از رسیدن کشیده بودم دوباره ته گلویم حس کردم. از این‌که دهانم بوی سیگار بدهد معذب بودم. عجیب بود؛ آدمی که از زندان و بازجویی جان سالم بیرون آورده، حالا نگران بوی سیگار موقع دیدن یک دوست فنلاندی است.

ذهنم آرام نمی‌شد. به امروز فکر می‌کردم. به آدم‌های جدیدی که قرار بود ببینم. به مراسم روز جهانی آزادی رسانه‌ها. به این‌که شاید میان آن‌همه خبرنگار و پژوهشگر، برایاولین بار بعد از سال‌ها دوباره حس کنم هنوز به این حرفه تعلق دارم.

بعد یادم افتاد چند روز قبل به جای کتاب انگلیسی، یک رمان فارسی برای خواندن انتخاب کرده بودم. حالا پشیمان بودم. با خودم فکر می‌کردم اگر این چندروز انگلیسی خوانده بودم، شاید امروز کلمات بیشتری برای گفتن داشتم. شاید کمتر احساس غریبه بودن می‌کردم.

زبان برای مهاجرها فقط زبان نیست؛ مرزی است میان «حاضر بودن» و«نادیده گرفته شدن».

در مرحله‌ای از یادگیری زبان بودم که اگر چند روز تمرین نمی‌کردم، همه چیز از ذهنم می‌پرید. انگار مغزم هنوز قبول نکرده بود که این کشور قرار استخانه جدید من باشد.

در همین فکرها بودم که کسی سلام کرد. سر بلند کردم. هانا بود. مثل همیشه لبخند به لب داشت؛ حتی وقتی خسته بود، حتی وقتی معلوم بود خواب کافینداشته است. بعضی آدم‌ها انگار لبخند بخشی از چهره‌شان می‌شود؛ اگر نباشد، صورتشان ناقص به نظر می‌رسد. از جا بلند شدم. چند ثانیه طبق معمولمیان دست دادن و بغل کردن مردد ماندیم و آخر سر، هر دو کار را نصفه انجام دادیم. بین من و هانا همیشه این سردرگمی کوچک وجود داشت؛ تفاوتفرهنگی که هیچ‌وقت کامل حل نمی‌شد.

کوله‌اش را بالای صندلی گذاشت و کنارم نشست. لحظه‌ای جا خوردم. فکر می‌کردم صندلی جداگانه‌ای رزرو کرده باشد. بیشتر قطارهایی که در فنلاند سوارشده بودم خلوت بودند و معمولاً هرکس فضای خودش را حفظ می‌کرد.

اما او کنار من نشست؛ انگار می‌خواست بگوید این سفر را واقعاً با هم آمده‌ایم.

چند دقیقه‌ای درباره حال هم پرسیدیم. خسته به نظر می‌رسید؛ آن خستگی آرام و خاموشی که آدم‌های گرفتار کار و فکر با خود حمل می‌کنند.

گفت:«قطار در سینه‌یوکی توقف داره. میشه اونجا اپلیکیشن تو رو کامل کنیم؟»

گفتم:«عجله‌ای نیست.»

لبخند کوتاهی زد. «حداقل اونجا می‌تونیم یه قهوه خوب بخوریم.»

قطار با تکانی شدید راه افتاد و سفر ما آغاز شد.

چند دقیقه اول سکوت میان ما جریان داشت. بعد هانا روزنامه‌ای را که همراهش بود باز کرد و شروع کرد به خواندن.

پرسیدم: «روزنامه انگلیسیه؟»

گفت: «نه، فنلاندیه.»

بعد اضافه کرد: «قبلاً یه روزنامه انگلیسی هم بود، ولی دیگه فعالیت نمی‌کنه.»

من به شنیدن عبارت «قبلاً بود» عادت کرده بودم.

قبل از به دنیا آمدن من افغانستان جای بهتری بود. قبل از ورود من به رسانه‌ها، وضعیت خبرنگاری بهتر بود. قبل از مهاجرت به فنلاند، اقتصاد این کشورشکوفاتر بود. قبل‌تر زمستان‌ها سردتر و بهارها زیباتر بودند.

گاهی با خودم فکر می‌کنم شاید واقعاً هرجا من می‌رسم، چیزی رو به افول می‌رود. شوخی تلخی بود که فقط در ذهن آدم‌های خسته شکل می‌گیرد.

کم‌کم صحبت‌مان به خانه و هزینه زندگی کشید. برایش توضیح دادم که احتمالاً مجبورم خانه‌ام را عوض کنم، چون دیگر از پس اجاره فعلی برنمی‌آیم.بی‌درنگ لپ‌تاپش را باز کرد و شروع کرد به جست‌وجوی خانه. در سکوت به صفحه لپ‌تاپش نگاه می‌کردم؛ به آدمی که بی‌هیاهو کمک می‌کرد، بی‌آن‌کهبخواهد لطفش را بزرگ جلوه دهد.

خانه‌ای کوچک پیدا کرد. سی‌وشش متر مربع. اجاره‌اش از خانه فعلی من کمتر بود.

هانا گفت: «کوچیکه.»

خندیدم. «برای کسی که در اتاق های دو متری سالی از عمر خود را سپری کرده، سی‌وشش متر اصلاً کوچیک نیست.،»

در میان جست‌وجوی خانه‌ها، بحث به مهاجرت و آینده فنلاند کشیده شد. هانا وب‌سایت population pyramid را باز کرد و نمودار جمعیتی فنلاند رانشانم داد.

گفت: «می‌بینی؟ این نمودار باید شکل هرم (نشان دهد که تعداد نفوس جوان بیشتر از سالمندان است) داشته باشه، ولی نداره. جمعیت پیر داره زیاد میشه ونیروی کار کمتر. فنلاند بدون مهاجرها آینده سختی خواهد داشت.»

وقتی درباره مهاجران حرف می‌زد، لحنش شبیه کسی بود که هم کشورش را دوست دارد و هم از بعضی رفتارهای مردمش ناراحت است.

بعد ناگهان گفت: «مشکل اینجاست که خیلی از مردم می‌خوان اقتصاد خوب داشته باشن، ولی متاسفانه نژاد پرست هستند و تحمل وجود مهاجران را ندارند. آنها درک نمی کنند وجود مهاجران چقدر برای آینده این کشور حیاتی است.»

تعجب کردم. گفتم: «من تا حالا نژادپرستی جدی‌ای اینجا ندیدم.» و واقعاً هم همین‌طور بود. برای منی که در ایران بارها فقط به خاطر افغان بودن تحقیرشده بودم، فنلاند شبیه مهمان‌نوازی به نظر می‌رسید.

اما هانا آرام سر تکان داد. «اینجا فرق می‌کنه. مردم مستقیم چیزی نمی‌گن. فقط فاصله می‌گیرن. من افرادی را دیدم که صرفا بخاطر وجود جمعیت مهاجران از رفتن به فروشگاه های خاصی خود داری کرده اند. همچان افرادی که همش در وبسایت ها و شبکه های اجتماعی از مهاجران انتقاد می‌کنند.»

بعد خبر مربوط به حمله گروه‌های راست افراطی(مشکی-آبی) را که همین دو روز پیش در شبکه نشراتی ملی فنلاند(yle) به نشر رسیده بود، نشانم داد.تصاویر تظاهرات روی صفحه گوشی می‌لرزیدند؛ آدم‌هایی با لباس‌های تیره، ماسک، پرچم و شعار.

و ناگهان همان حس قدیمی برگشت. حسی که سال‌ها از آن فرار کرده بودم. حس اضافه بودن. حس این‌که هرچقدر هم مؤدب باشی، درس بخوانی، کارکنی یا زبان یاد بگیری، باز هم ممکن است جایی در اعماق ذهن بعضی آدم‌ها «غریبه» باقی بمانی.

بدنم سنگین شد. به خودم فکر کردم؛ به مسیر عجیبی که مرا از اتاق‌های تاریک بازجویی به قطاری در شمال اروپا رسانده بود.

آیا همه این‌ها ارزشش را داشت؟ آیا اگر سکوت کرده بودم، حالا خانه‌ام، خانواده‌ام و کشورم را از دست نداده بودم؟ این سؤال‌ها همیشه در لحظه‌هایخستگی سراغ آدم می‌آیند.

هانا احتمالاً تغییر حالتم را فهمید.

آرام گفت: «بیشتر این آدم‌ها تنها هستن. آدم‌هایی که موفق نشدن با جامعه ارتباط خوب برقرار کنند و در نتیجه یاد نگرفتن چطور با عقده هاشون کنار بیان. من شخصا به این باور هستم که اگر این آدم ها در محیط درستی قرار میگرفتند و کتابی در دسترسشان برای مطالعه بود، اکنون دست به این کار ها نمی زدند.»

چیزی نگفتم. فقط سر تکان دادم.

قطار به سینه‌یوکی رسید و هر دو پیاده شدیم.

هوای ایستگاه بوی باران و فلز خیس می‌داد اما آسمان آفتابی بود. از تونل زیر ریل‌ها رد شدیم تا به کافه کوچک داخل ایستگاه برسیم.

هانا گفت: ساختمان جدید ایستگاه را تازه باز سازی کرده اند. اما این یکی از نسخته قبلی کوچیک تر است.»

گفتم:

«فکر می‌ کنم منطقیش این بود که نسخه جدید باید بزرگ‌تر می‌بود.»

خندید:«اینجا همیشه همه‌چیز منطقی پیش نمی‌ره.»

داخل کافه نشستیم. فضای خلوت و آرامش برایم عجیب نبود؛ در فنلاند حتی مکان‌های عمومی هم انگار با صدای آهسته نفس می‌کشند.

وقتی هانا پرسید چه چیزی می‌خواهم، چون کریستینا برایمان قول هزینه‌ها رو داده، دوباره تفاوت فرهنگی میان ما خودش را نشان داد.

ما در افغانستان و ایران با تعارف زندگی کرده‌ایم. با چندبار رد کردن، با اصرار کردن، با پنهان کردن خواسته واقعی. این بخشی از فرهنگ ماست. ما با تعارف به روابط اجتماعی خود رنگ و نور می بخشیم. به همدیگر احترام میگذاریم و فروتنی اختیار میکنیم.

اما فنلاندی‌ها مستقیم‌اند.

اگر بگویند «مهمان من باش»، واقعاً منظورشان همین است. و اگر مهمان شان نباشی، مستقیم اظهار میکنند.

با این که برایم آسون نبود اما، کم‌کم داشتم به این صداقت بی‌پرده عادت می‌کردم.

بعد از نوشیدن قهوه، گوشه‌ای نشستیم و اپلیکیشن مربوط به کمک‌هزینه تحقیق مرا تکمیل کردیم.

کار خیلی طول نکشید، اما برای من معنای بزرگی داشت.

ماه‌ها بود احساس می‌کردم حرفه‌ام در تبعید آرام‌آرام دارد خاموش می‌شود؛ مثل کهنه رادیویی که باتری‌اش رو به تمام شدن است.

اما آن فرم کوچک، آن درخواست ساده، برای من فقط یک اپلیکیشن نبود؛ تلاشی بود برای این‌که هنوز در جهان روزنامه‌نگاری دیده شوم.

بعد دوباره سوار قطار شدیم.

در طول مسیر، درباره همه‌چیز حرف زدیم؛ از تئاتر و ژورنالیزم تا تکنولوژی و زمین‌شناسی. هانا معتقد بود روزنامه‌نگاری و تئاتر باید جدا تدریس شوند، در حالی که در دانشگاه تامپره هردوی این دانشکده ها را باهم قاطی کرده بودند. من اما در ذهنم به اجرای اعتراضی‌ای فکر می‌کردم که قرار بود عصر ببینیم؛جایی که هنر و رسانه به هم گره می‌خوردند.

در میانه راه برایم کتابی سفارش داد؛ «زندانیان جغرافیا».  وقتی هزینه‌اش را پرداخت کرد، گفت: «تو اولین غیر فنلاندی هستی که بهش برای کتاب کمکمی‌کنم.» نمی‌دانستم چه بگویم. گاهی آدم در تبعید بیشتر از پول، به همین دیده شدن نیاز دارد. به این‌که کسی باور کند هنوز ارزشسرمایه‌گذاری داری.

وقتی قطار از میان جنگل‌ها و دشت‌های خیس شمال میگذشت، هانا ناگهان گفت: «به نظرم بهتره زودتر بریم رستوران قطار، وگرنه شلوغ میشه و جا پیدانمی‌کنیم.»

از پنجره بیرون را نگاه کردم. آسمان خاکستری بود و نور کمرنگ خورشید از پشت ابرها روی درخت‌ها افتاده بود. راست میگفت؛ تا آن لحظه اصلاً متوجهنشده بودم چقدر گرسنه شده‌ام. از جا بلند شدیم و راه افتادیم سمت واگن رستوران. سه واگن با ما فاصله داشت. باید از میان واگن‌های آرام و نیمه‌ساکتعبور می‌کردیم؛ از کنار آدم‌هایی که بعضی خوابیده بودند، بعضی لپتاپ روی پایشان گذاشته بودند و بعضی فقط بی‌حرکت بیرون را نگاه میکردند، درستمثل خود من در آغاز سفر. هر بار که درِ بین واگن‌ها باز می‌شد، باد سردی از فضای اتصال قطار به صورتمان می‌خورد و صدای فلز و حرکت چرخ‌هابلندتر می‌شد. بعد دوباره وارد سکوت گرم واگن بعدی می‌شدیم. رستوران قطار هنوز خیلی شلوغ نشده بود. نور زرد ملایمی داشت و بوی قهوه و غذای گرمدر فضا پیچیده بود. برای لحظه‌ای حس کردم وارد دنیای کوچکی شده‌ایم که جدا از بقیه قطار در حرکت است.

هانا «مِنو» را برداشت و گفت: «تو چی میخوری؟»

چند ثانیه مِنو را نگاه کردم، بی‌آنکه واقعاً چیزی بفهمم. اسم خیلی از غذاها برایم آشنا نبود.

هانا برای خودش پاستا سفارش داد و برای من سوپ ماهی. وقتی اسمش را شنیدم خنده‌ام گرفت.

اگر چند سال پیش کسی بهم میگفت یک روز در قطاری میان شهرهای فنلاند خواهم نشست و سوپ ماهی خواهم خورد، احتمالاً فکر می‌کردم دارد دربارهزندگی شخص دیگری حرف می‌زند.

غذاها را گرفتیم و روی میز کوچکی کنار پنجره نشستیم.

قطار همچنان آرام میان منظره‌های سبز و خاکستری حرکت می‌کرد. قطره‌های باران گاهی روی شیشه می‌نشستند و بعد با سرعت به عقب کشیده میشدند.

سوپ داغ بود و بوی سبزی و ماهی میداد. بیرون هوا سرد بود و همین باعث می‌شد غذا بیشتر بچسبد.

هانا آرام غذا میخورد و گه‌گاهی به بیرون نگاه میکرد. میان ما سکوتی بود که آزاردهنده نبود؛ از آن سکوت‌هایی که فقط وقتی با کسی احساس راحتیمیکنی شکل میگیرند. برای چند دقیقه، نه درباره مهاجرت حرف زدیم، نه درباره سیاست، نه آینده، نه ترس. فقط دو آدم بودیم داخل قطاری در حال حرکت،در کشوری دور از جایی که من روزی خانه صدایش می‌کردم.

نمیدانم چرا، اما همان لحظه ناگهان حس کردم زندگی شاید همیشه هم بی‌رحم نباشد. شاید خوشبختی دقیقاً همین لحظه‌های کوچک باشد؛ نشستن کنارپنجره یک قطار، خوردن سوپ داغ، و بودن کنار آدمی که حضورت کنارش، احتیاج به توضیح دادن ندارد.

کم‌کم رستوران شلوغ شد. هانا حق داشت. آدم‌ها یکی‌یکی وارد می‌شدند و دنبال جا می‌گشتند.

ما هنوز می‌توانستیم همان‌جا بمانیم، اما هانا گفت: «فکر کنم بهتره برگردیم سر جامون تا بقیه هم بتونن غذا بخورن.»

این هم یکی دیگر از آن ویژگی‌های فنلاندی بود که کم‌کم داشتم بهش عادت میکردم؛ این توجه آرام و بی‌سروصدا به حق دیگران.

قبل از برگشتن، دو لیوان قهوه گرفتیم. بعد دوباره از میان واگن‌ها برگشتیم سمت صندلی‌هایمان؛ در حالی که قطار همچنان از میان جنگل‌های سرد و آرامشمال عبور میکرد و من حس می‌کردم آن روز، آهسته‌آهسته دارد خودش را تبدیل میکند به یکی از آن خاطره‌هایی که آدم سال‌ها بعد هم فراموش نخواهد کرد.

====

وقتی به هلسینکی رسیدیم، باران ریزی شروع شده بود.

هانا عینک آفتابی‌اش را روی سر گذاشته بود و با کنایه گفت:«آره، چون من عینک آفتابی زدم، طبیعت تصمیم گرفت بارون بیاد.»

خندیدم. بعد چترش را باز کرد و گفت:«اما طبیعت نمیتونه منو غافل گیر کنه» و هر دو زیر آن راه افتادیم. احساس عجیبی داشتم؛ سال‌ها بود کسی این‌طورساده و بی‌ادعا مراقبم نبود.

کتابخانه مرکزی هلسینکی شبیه معبدی برای آدم‌های عاشق کتاب بود. بوی چوب، نور آرام، سکوت نرم مردم، قفسه‌هایی که انگار تا بی‌نهایت ادامه داشتند.هر طرف را نگاه می‌کردم کتاب بود. کتاب‌هایی که دلم می‌خواست همه‌شان را بخوانم. همان‌جا بود که دوباره به کوتاه بودن عمر انسان فکر کردم. این‌که آدمهرچقدر هم بخواند، باز هم هزاران کتاب نخوانده باقی می‌ماند. میان آن‌همه سکوت و نظم، ناگهان یاد روزهایی افتادم که در زندان حتی اجازه نداشتمآزادانه قدم بزنم. کتاب برای من ممنوع بود و خورشید برایم بیگانه. حالا در یکی از آزادترین کشورهای جهان ایستاده بودم و می‌توانستم هر کتابی را بردارم.این تضاد گاهی آن‌قدر بزرگ می‌شود که ذهن آدم توان درکش را ندارد. بعد از کمی گشت‌وگذار، از کتابخانه بیرون زدم و در خیابان‌های هلسینکی قدمزدم. اما هانا به علت قرار ملاقات هایش آن‌جا ماند. درخت‌های شکوفه‌زده صورتی بودند و بوی خاک باران‌خورده در هوا پیچیده بود.

برای لحظه‌ای احساس کردم شاید زندگی هنوز تمام نشده باشد. شاید هنوز بتوان از نو شروع کرد.

وقتی دوباره ساعت نزدیک غروب شد، برگشتم سمت کتابخانه تا هانا را ببینم. طبق معمول من زودتر رسیده بودم. ایستاده بودم کنار پلکان برقی و آدم‌هاییرا نگاه میکردم که یکی‌یکی از طبقات پایین می‌آمدند بالا؛ توریست‌ها، دانشجوها، کارمندها، آدم‌هایی که هرکدام انگار مقصد مشخصی در زندگی داشتند.هانا را از دور دیدم. روی پله‌برقی ایستاده بود و همان‌طور که پایین می‌آمد، دنبال من میان جمعیت می‌گشت. همین که چشمش به من افتاد، لبخند زد ودستش را بالا آورد. در دستش دو بطری نوشیدنی و دو موز بود که موقع تکان دادن دستش آرام به هم می‌خوردند.

وقتی رسید گفت: «دیگه خیلی گرسنه‌م شده بود. گفتم برای تو هم چیزی بگیرم.»

بطری‌ها را طرفم گرفت. «خودت انتخاب کن کدومو میخوای.»

یکی را برداشتم. حتی نفهمیدم چه طعمی داشت. بیشتر از نوشیدنی، خود آن لحظه برایم دلچسب بود. اینکه کسی وسط شلوغی شهر یادش باشد تو همممکن است گرسنه باشی.

پرسید: «خب؟ از کتابخونه لذت بردی؟»

خندیدم. «خیلی زیاد. البته فقط تو کتابخونه نبودم. یه کم شهر رو هم گشتم.»

یک‌دفعه انگار چیزی یادش افتاده باشد گفت: «چرا به من نگفتی چتر رو ببری؟» «بارون بند اومده بود. هوا خوب بود.»

از کتابخانه تا موزه راه زیادی نبود. خیابان‌ها هنوز از باران خیس بودند و بوی خاک نم‌خورده و شکوفه‌های بهاری در هوا پیچیده بود. نور عصرگاهیآرام‌آرام روی ساختمان‌های شهر می‌نشست و هلسینکی در آن ساعت، بیشتر شبیه شهری بود که دارد آهسته نفس می‌کشد تا یک پایتخت شلوغ اروپایی.در مسیر، بیشتر هانا حرف می‌زد و من گوش می‌دادم. خستگی تمام روز کم‌کم روی بدنم نشسته بود، اما در عین حال حس سبکی عجیبی داشتم. انگاربعد از مدت‌ها، برای چند ساعت توانسته بودم از فکر بقا فاصله بگیرم و فقط زندگی کنم.

وقتی به ساختمان موزه رسیدیم، برنامه تقریباً شروع شده بود. داخل، شلوغ‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم. مردم دسته‌دسته ایستاده بودند و باهم صحبتمی‌کردند. صدای خنده، برخورد لیوان‌ها و گفت‌وگوهای آرام در فضای لابی می‌پیچید. کت‌هایمان را تحویل دادیم. رفتم صورتم را شستم و وقتی برگشتم،هانا هنوز همان‌جا منتظرم ایستاده بود. این انتظار کشیدن‌های ساده‌اش برایم عجیب بود. من سال‌ها عادت کرده بودم همه‌چیز را تنها انجام بدهم. وقتیوارد سالن شدیم تقریباً همه صندلی‌ها پر شده بود.

تعجب کردم. در اغلب برنامه‌هایی که تا آن زمان در فنلاند دیده بودم، معمولاً تعداد صندلی‌ها بیشتر از آدم‌ها بود؛ اما این مراسم فرق داشت. مردم حتیایستاده برنامه را دنبال می‌کردند. برای اولین بار حس کردم این موضوع واقعاً برایشان مهم است.

آخر سالن نشستیم. بعد از ما هم آدم‌های دیگری آمدند که تا پایان برنامه سرپا ماندند. برنامه به زبان فنلاندی برگزار میشد، اما هانا مدام لینک خبرها،متن سخنرانی‌ها و توضیح کوتاهی به انگلیسی برایم می فرستاد تا بتوانم جریان بحث را دنبال کنم. گاهی فکر میکنم مهاجر بودن یعنی همیشه چند ثانیهدیرتر فهمیدن دنیا.

مراسم با حمایت از یک خبرنگار چینی زندانی آغاز شد. تصویرش روی پرده افتاد و درباره بازداشتش صحبت کردند. بعد رتبه‌بندی جهانی آزادی رسانه‌هارا نشان دادند. فنلاند دوباره جزو بالاترین‌ها بود. افغانستان تقریباً ته جدول.

دیدن نام کشورم آن پایین حس عجیبی داشت؛ انگار وطن آدم را تبدیل کرده باشند به زخمی که همه فقط آمارش را می‌بینند. بعد هیننی روی استیج رفت تادرباره تحقیقش صحبت کند؛ تحقیقی درباره خبرنگاران در تبعید در فنلاند. وقتی حرف می‌زد، حس می‌کردم بخشی از زندگی خودم دارد روی پرده نمایشداده میشود. او توضیح می‌داد که چرا بسیاری از خبرنگاران مهاجر، بعد از رسیدن به کشورهای امن، کم‌کم خاموش می‌شوند. نه به این دلیل که دیگرحرفی برای گفتن ندارند، بلکه چون زبان جدید، سیستم جدید، تنهایی، نبود ارتباطات حرفه‌ای و فرسودگی روحی، آرام‌آرام صدایشان را می‌بلعد. به جملهآخرش که رسید، بدنم سنگین شد. من دقیقاً یکی از همان آدم‌ها بودم. خبرنگاری که سال‌ها برای حرف زدن جنگیده بود، اما حالا گاهی حتی برای شروعیک ایمیل ساده انرژی نداشت.

بعد از سخنرانی‌ها، نوبت اجرای هنرمند میانماری رسید. تمام سالن ساکت شد. دختر آرام وارد صحنه شد؛ لباس سیاه پوشیده بود و ماسکی قرمز رویصورت داشت. چیزی میان چهره یک معترض و یک موجود افسانه‌ای ترسناک. بی‌آنکه حرفی بزند، روزنامه‌ها را روی زمین پهن کرد، دستکش‌های سیاهش راپوشید و انگشتانش را به رنگ سفید آغشته کرد. همه خیره نگاه می‌کردند. بعد ناگهان دستانش را روی دهانش گذاشت؛ حرکتی ساده، اما آن‌قدر انسانی وآشنا که برای لحظه‌ای سالن یخ زد. بعد شروع کرد به پاک کردن کلمات روزنامه‌ها. خط به خط. کلمه به کلمه. هرازگاهی روزنامه را بالا می‌گرفت، انگارمی‌خواست مطمئن شود متن‌ها واقعاً محو شده‌اند. آن لحظه فقط به افغانستان فکر می‌کردم. به خبرنگارهایی که هنوز آن‌جا مانده‌اند. به آدم‌هایی که هرروز میان حقیقت و زنده ماندن، یکی را انتخاب می‌کنند. گلویم خشک شده بود. وقتی اجرا تمام شد، هانا هنوز ایستاده نگاهش می‌کرد.

آرام بهش گفتم: «یادته تو قطار میگفتی ژورنالیزم و تئاتر هیچ ربطی به هم ندارن؟»

خندید. «من هنوزم همین عقیده رو دارم.»

بعد از پایان مراسم، مهم‌ترین بخش روز برای من شروع شد؛ شبکه‌سازی. چیزی که برای اغلب آدم‌ها شاید فقط چند گفت‌وگوی ساده باشد، اما برای یکخبرنگار در تبعید، شبیه تلاش برای ساختن دوباره یک زندگی است.

تو در مهاجرت فقط خانه‌ات را از دست نمیدهی؛ ارتباطاتت، همکارهایت، شماره تلفن‌ها، دفتر کارت، اعتبارت، حتی هویت حرفه‌ای‌ات را  هم جا میگذاری. وبعد باید همه‌چیز را از صفر بسازی.

هانا شروع کرد به معرفی کردن آدم‌ها. هر بار قبل از نزدیک شدن به گروهی جدید، اضطراب کوتاهی وجودم را میگرفت. همان حس قدیمیِ «آیا واقعاً من به اینجا تعلق دارم.» اول رفتیم سراغ کریستینا و هیننی. کریستینا را به‌سختی شناختم. خیلی متفاوت‌تر از دفعه قبل به نظر می‌رسید؛ سرحال‌تر، شیک‌تر وجوان‌تر. چند دقیقه کوتاه صحبت کردیم و دوباره میان جمعیت گم شد. بعد هانا من را به چند نفر دیگر معرفی کرد؛ سردبیرها، پژوهشگرها، خبرنگارها.بعضی گفت‌وگوها کوتاه بودند، بعضی طولانی‌تر. اما بهترین لحظه شب وقتی بود که هیننی خودش آمد سراغم. از دور که مرا دید، سریع خودش را رساند وبغلم کرد. در میان تمام آدم‌های آن سالن، او بیشتر از همه داستان زندگی مرا می‌دانست. شاید برای همین، حرف زدن با او خسته‌کننده نبود.

گفت: «خیلی خوشحالم اومدی.» و من واقعاً باورش کردم. وقتی درباره پروژه تحقیقی جدیدم شنید، با هیجان تعجب کرد.

هانا طبق معمول نقش خودش را کوچک جلوه می‌داد و میگفت: «حمید خودش همه‌چی رو نوشت، من فقط کمک کردم اپلای کنه.» اما من می‌دانستم بدون اواحتمالاً هنوز جرئت شروع کردن نداشتم.

کم‌کم جمعیت کمتر شد. آن‌قدر سرگرم حرف زدن شده بودیم که تقریباً آخرین آدم‌هایی بودیم که موزه را ترک کردیم. بیرون، هوا خنک‌تر شده بود و خیابان‌هاخلوت‌تر. قرار بود هانا همان شب در هلسینکی بماند و من تنها برگردم واسا. قبل از خداحافظی اما، رفتیم سوپرمارکت تا برای سفر برگشتم چیزی بخریم. من چند تکه پیتزا و هات‌داگ برداشتم. هانا دوباره بدون بحث هزینه‌ها را پرداخت کرد؛ کاری که هنوز هم باعث معذب شدنم می‌شد.

نزدیک ایستگاه قطار، جایی که مسیرمان از هم جدا می‌شد، ایستادیم.

گفتم: «واقعاً ممنون بابت امروز. روزمو ساختی.»

لبخند زد. «کاری نکردم.»

اما هردوی ما میدانستیم که کرده بود.

چون بعضی آدم‌ها بدون اینکه خودشان متوجه باشند، فقط با حضورشان، بخشی از خستگی جهان را از دوش آدم برمی‌دارند.

چند لحظه همان‌جا ایستادیم؛ وسط پیاده‌رویی خیس از باران، زیر نور زرد چراغ‌های شهر. هانا میخواست تا خود ایستگاه قطار همراهم بیاید، اما راضینشدم.

گفتم: «تو هم خسته‌ای. برو استراحت کن.»

گفت: «مطمئنی؟»

«آره، خودم میرم.»

چند ثانیه سکوت میان‌مان ماند؛ از آن سکوت‌هایی که نه سنگین‌اند و نه معذب، فقط آدم دلش نمیخواهد تمام شوند.

بعد گفت: «پس وقتی از دانشگاه خبر گرفتم بهت پیام میدم. و راستی… درباره اون پروژه، فکر کنم بهتره هفته بعد با یانی هم صحبت کنیم.»

«عجله‌ای نیست. فعلاً وقت داریم.»

سرش را تکان داد. «بسیار خب… مراقب خودت باش.»

«تو هم همینطور.» لبخند کوتاهی زد.

«هی هی.» خندیدم. «هی هی.»

بعد آرام از هم جدا شدیم.

او در خیابان دیگری گم شد و من به سمت ایستگاه قطار راه افتادم.

در مسیر برگشت، خستگی مثل سرب روی بدنم افتاده بود. دیگر نه حوصله فکر کردن داشتم، نه حتی نگاه کردن به منظره بیرون. فقط می‌خواستم برسمخانه. داخل قطار لپتاپم را باز کردم تا آن اپلیکیشن لعنتی را کامل کنم. قبلش اما هدفون‌هایم را گذاشتم و یکی دو آهنگ احمد ظاهر پخش کردم.

صدای احمد ظاهر همیشه برایم بوی خانه میدهد. بوی روزهایی که هنوز تبعید، مرز، پناهندگی و بازجویی معنای زندگی‌ام نشده بود. قطار در تاریکی شبپیش می‌رفت و من فرم‌ها را یکی‌یکی پر می‌کردم.

با این‌که هانا قبلاً همه‌چیز را توضیح داده بود، باز هم نزدیک دو ساعت طول کشید تا مطمئن شوم چیزی را اشتباه نزده‌ام.

گاهی مهاجر بودن یعنی ساعت‌ها انرژی گذاشتن برای کوچک‌ترین قدم‌های زندگی؛

کارهایی که دیگران شاید در چند دقیقه انجام بدهند.

نزدیک ساعت دوازده شب به واسا رسیدم.

وقتی از قطار پیاده شدم، باد سردی به صورتم خورد. ایستگاه تقریباً خلوت بود. چند نفر پراکنده با چمدان‌هایشان آرام حرکت می‌کردند و صدای دور شدنقطار در شب می‌پیچید. نفسی عمیق کشیدم. آخرین سیگار باقی‌مانده‌ام را روشن کردم و چند ثانیه همان‌جا ایستادم. سردرد خفیفی داشتم و پاهایم ازخستگی سنگین شده بودند. بعد رفتم سمت دوچرخه‌ام؛ همان دوچرخه‌ای که صبح کنار ایستگاه قفل کرده بودم.

تعجبی نداشت که هنوز آنجا بود؛ بنظر من هیچ کس زحمت بردن آنرا نمیکشد.

بیست دقیقه در سکوت شب رکاب زدم تا به موسته‌ساری برسم. چراغ‌های بخشی از مسیر خاموش بودند و فقط روشنایی کمرنگ آسمان راه را نشانمی‌داد. چیزی که هنوز هم برایم عجیب است؛ این‌که در فنلاند حتی نیمه‌شب هم آسمان کاملاً تاریک نمیشود.

به افق نگاه کردم. جایی که خورشید غروب کرده بود، هنوز رگه‌ای محو از نور باقی مانده بود.

در کشور من چنین شبی وجود ندارد. باد سرد گوش‌هایم را بی‌حس کرده بود، اما حس عجیبی داشتم؛ حسی میان خستگی و آرامش. انگار آن روز، با تمامسنگینی‌اش، چیزی را دوباره درونم بیدار کرده بود. بالاخره به خانه رسیدم. همان آپارتمان کوچک در طبقه دوم ساختمان مخصوص سالمندان. جایی کهشاید برای خیلی‌ها غم‌انگیز به نظر برسد، اما برای من معنای امنیت دارد. خانه‌ای کوچک، ساکت و دور از ترس.

وقتی در را باز کردم، همان حس همیشگی آمد سراغم؛ اینکه تمام خستگی بیرون، پشت در جا میماند. لباس‌هایم را عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم.بدنم درد می‌کرد، اما ذهنم هنوز بیدار بود. شروع کردم به فکر کردن به تمام اتفاقات آن روز؛ از قطار صبحگاهی، تا کتابخانه هلسینکی، تا مراسم آزادیرسانه‌ها، تا گفت‌وگوها، خنده‌ها، نگرانی‌ها و آن حس عجیب تعلق. حس مهم بودن. حسی که سال‌ها بود گمش کرده بودم.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، احساس کردم هنوز بخشی از دنیای خبرنگاری هستم. اینکه هنوز می‌توانم بنویسم، تحقیق کنم، سؤال بپرسم، و فقط یکپناهجوی خسته نباشم که دارد سعی می‌کند به نحوی خودش را زنده نگه دارد. اما درست همان لحظه، فکر خبرنگاران داخل افغانستان دوباره به سراغمآمد. آدم‌هایی که هنوز آنجا مانده‌اند. کسانی که هر روز زیر سایه تهدید، سانسور، بازداشت و مرگ کار می‌کنند. قهرمان‌های واقعی آنها هستند. نه ما کهتوانستیم فرار کنیم. آنها هر روز بار آزادی بیان را روی شانه‌هایشان حمل میکنند؛ باری که هرلحظه ممکن است زندگی‌شان را نابود کند، اما با این حالباز هم ادامه میدهند.

به این فکر کردم که شاید تبعید فقط دور شدن از وطن نیست؛ نوعی دوپاره شدن است. نیمی از آدم نجات پیدا می‌کند، و نیم دیگرش برای همیشه در همانجایی جا می‌ماند که از آن فرار کرده. چشم‌هایم کم‌کم سنگین شدند. آخرین چیزی که قبل از خواب به ذهنم رسید، تصویری بود از قطاری که صبح مرا بههلسینکی میبرد؛ قطاری که از میان جنگل‌ها و شهرهای سرد شمال عبور می‌کرد، در حالی که من هنوز نمی‌دانستم آن روز قرار است بخشی از امیدازدست‌رفته‌ام را دوباره پیدا کنم. بعد آرام‌آرام خواب مرا با خودش برد؛ خوابی عمیق، با بدنی خسته، و دلی که بعد از مدت‌ها، کمی کم‌تر احساس تبعیدمی‌کرد.

حمید مهاجر- فنلاند

Visited ۱۱ times, ۲۱ visit(s) today

ترک پاسخ به دیدگاه

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید