از آن زمان که آدم ابوالبشر پا به زمین گذاشت، شر نیز همچون سایهای در کنار او حضور داشته است؛ شری که گاه انسان علیه انسان به کار گرفته است. درست است که بنیآدم اعضای یکدیگرند، اما هر یک آرزوها، خواستهها و امیال متفاوتی دارند و برای رسیدن به آنچه میخواهند، گاه از هیچ اقدامی دریغ نمیکنند. قصد من در این نوشته نقد انسان و معرفی او بهعنوان موجودی ذاتاً شرور نیست؛ بلکه میخواهم اندکی درنگ کنم و به آنچه انسان در طول تاریخ انجام داده است بیندیشم؛ به این موجودی که شاید بتوان او را «دیو فرشتهنما» نامید؛ موجودی که در وجودش هم ظرفیت آفرینش و نیکی وجود دارد و هم توانایی ویرانگری و شر.
یکی از مهمترین امیال انسانی، میل به قدرت است. انسان از دیرباز برای بهدستآوردن قدرت، حفظ آن و گسترش قلمرو نفوذ خود تلاش کرده است. قدرت به خودی خود الزاما شر نیست؛ اما هنگامی که از نظارت، پاسخگویی و محدودیت رها شود، میتواند به ابزاری برای سلطه و سرکوب تبدیل شود. هرچه قدرت یک فرد یا گروه در یک جامعه متمرکزتر شود و امکان کنترل آن کاهش یابد، خطر استبداد نیز بیشتر میشود.
ارسطو، فیلسوف بزرگ یونانی، قرنها پیش از ظهور دولتهای مدرن، به همین مسئله توجه کرده بود. او در توصیف فرمانروای مستبد، تصویری هولناک از انسانی ارائه میدهد که برای حفظ قدرت خود، به تدریج همه کسانی را که ممکن است تهدیدی برای حکومتش باشند، دشمن میبیند. چنین فرمانروایی ممکن است مخالفان را با اتهامهای واهی به دادگاه بکشاند، آنان را تبعید یا اعدام کند و برای حفظ قدرت، دست به هر اقدامی بزند. در چنین شرایطی، انسان صاحب قدرت میتواند چنان تغییر کند که به تعبیر ارسطو، «آدمیزادهای به گرگ مبدل شود».
تاریخ نمونههای فراوانی از چنین وضعیت در اختیار ما قرار میدهد. حکومتهایی که توانستهاند قدرت را در دست یک فرد یا حلقهای خورد متمرکز کنند، اغلب به سرکوب گسترده مخالفان و حذف آزادیهای فردی و اجتماعی انجامیدهاند. یکی از نمونههای برجسته قرن بیستم، حکومت استالین در اتحاد شوروی است؛ دورهای که با پاکسازیهای سیاسی، اعدامها، تبعیدها و اردوگاههای کار اجباری همراه بود. درباره شمار قربانیان این دوره ارقام متفاوتی از سوی پژوهشگران ارائه شده است، اما در اصل مسئله تردیدی وجود ندارد: قدرت سیاسی متمرکز و فقدان سازوکارهای مؤثر برای محدودکردن آن، میتواند جان میلیونها انسان را در معرض نابودی قرار دهد.
اینجاست که جملهای مشهور توماس هابز به شکل سوال در ذهن ما زنده میشود: آیا انسان گرگ انسان است؟
هابز با طرح مسئله وضعیت طبیعی انسان، از جهان سخن میگوید که در آن ترس، ناامنی، رقابت و تلاش برای بقا میتواند انسانها را در برابر یکدیگر قرار دهد. شاید مسئله اصلی این نباشد که انسان ذاتاً گرگ است؛ بلکه این است که انسان، در شرایط خاص، میتواند به گرگ تبدیل شود. ساختارهای سیاسی، ترس، ناامنی و قدرت بدون مهار میتوانند تاریکترین ظرفیتهای وجود انسان را آشکار کنند.
ارسطو نیز در تحلیل خود از استبداد به نکتهای قابل تأمل اشاره میکند: مستبد نهتنها از مردم میترسد، بلکه سرانجام از نزدیکترین یاران و همراهان خود نیز هراس پیدا میکند. کسانی که زمانی در به قدرت رسیدن او نقش داشتهاند، ممکن است بعدها به دشمنانش تبدیل شوند. بنابراین فرمانروای مستبد برای حفظ قدرت خود ناچار میشود هر صدای انتقاد، هر نشانه استقلال و هر فرد صاحب نفوذ را تهدیدی علیه خود تلقی کند، در چنین نظامی، اعتماد جای خود را به ترس میدهد.
حاکم از این میترسد که مردم علیه او قیام کنند و مردم نیز از این میترسند که اندکترن مخالفت یا حتی اشتباه، برایشان به قیمتجانشان تمام شود. در نتیجه، جامعهای شکل میگیرد که در آن نه حاکم به مردم اعتماد دارد و نه مردم به حاکم. حتی روابط میان نزدیکان قدرت نیز از سوءظن و ترس خالی نیست.
استبداد در چنین شرایطی تنها آزادی انسان را از بین نمیبرد؛ بلکه مفهوم دوستی، اعتماد و حتی انسانیت را نیز فرسوده میکند. فرمانروای مستبد برای حفظ قدرت، به تدریج انسانها را نه بهعنوان شهروند، دوست یا همنوع، بلکه بهعنوان ابزار یا تهدید میبیند. در چنین جهانی، همانگونه که ارسطو اشاره میکند، مستبد نه دوست واقعی دارد و نه میتواند طعم آزادی و دوستی راستین را بچشد؛ زیرا رابطه او با دیگران سرانجام به رابطه ارباب و برده تبدیل میشود.
قرن بیستم نمونههای تلخ دیگری نیز از این واقعیت به ما نشان میدهد. در سال 1949، انقلاب کمونیستی چین به پیروزی رسید و مائو تسهتونگ رهبری جمهوری خلق چین را بر عهده گرفت. سیاستهای دوران مائو، بهویژه «جهش بزرگ به جلو» و سپس «انقلاب فرهنگی»، با هزینه انسانی عظیمی همراه شد. میلیونها انسان در نتیجه قحطی، سرکوب، خشونت سیاسی و آشفتگی اجتماعی جان خود را از دست دادند.
در برخی از سخنان منسوب به مائو، نوعی نگاه هولناک به مسئله تلفات انسانی در جنگ و حتی جنگ هستهای دیده میشود؛ نگاهی که در آن انسان و جان انسان میتواند به یک «عدد» تبدیل شود. شاید خطرناکترین مرحله در تاریخ قدرت سیاسی همینجا باشد: زمانی که انسان دیگر یک انسان نیست، بلکه آماری در یک گزارش، عددی در یک جدول یا ابزاری برای رسیدن به یک هدف سیاسی است.
اما شر سیاسی همیشه با کشتار آغاز نمیشود. گاهی از تحقیر انسان آغاز میشو!
در روایتهایی که از دوران انقلاب فرهنگی چین باقی مانده، نمونههای دردناکی از تحقیر روشنفکران، هنرمندان و شهروندان دیده میشود. در یکی از این روایتها، سربازان گارد سرخ وارد خانه یک نقاش میشوند و برای تحقیر او، موهایش را به شکل نامنظم کوتاه میکنند. سپس روی و سر او را با رنگ سیاه رنگآمیزی میکنند تا انسانی محترم را به دلقکی در برابر دیگران تبدیل کنند. آنچه در این روایت بیش از همه تکاندهنده است، تنها خشونت فیزیکی نیست؛ بلکه لذتی است که عاملان خشونت از تحقیر یک انسان احساس میکنند، در اینجا دیگر مسئله فقط قدرت سیاسی نیست؛ مسئله سقوط اخلاقی انسان است.
چگونه ممکن است انسانی در برابر انسان دیگری ایستاد شود، کرامت او را از بین ببرد و از این کار احساس رضایت کند؟ چه چیزی باعث میشود انسانی، انسان دیگر را شایسته تحقیر، شکنجه یا مرگ بداند؟
شاید پاسخ را نتوان تنها در ذات انسان جستوجو کرد، انسان همان موجودی است که میتواند کتاب بنویسد، مریض را درمان کند، برای آزادی دیگران مبارزه کند و در راه نجات یک انسان جان خود را به خطر بیندازد؛ اما همین انسان میتواند در شرایطی دیگر شکنجهگر، سرکوبگر و قاتل شود، پس شاید انسان نه کاملاً دیو است و نه کاملاً فرشته انسان موجودی است که ظرفیت هر دو را در خود دارد.
آنچه اهمیت دارد این است که چه چیزی این ظرفیتها را فعال میکند. قدرت بیمهار، ترس، تبلیغات، ایدئولوژی، نفرت، بیقانونی و نبود پاسخگویی میتوانند انسان را به سوی تاریکی سوق دهند. در مقابل، قانون، آزادی، آموزش، مسئولیتپذیری و احترام به کرامت انسانیت شاید میتوانند ظرفیتهای انسانی او را به سوی خیر هدایت کنند.
شاید به همین دلیل است که مسئله اصلی در سیاست تنها این نیست که «چه کسی قدرت را در اختیار دارد»، بلکه این است که قدرت چگونه محدود میشود.
تاریخ به ما نشان داده است که هیچ انسانی نباید آنقدر قدرتمند شود که خود را فراتر از قانون بداند و هیچ حکومتی نباید آنقدر بیپاسخگو باشد که جان و کرامت انسانها را وسیلهای برای رسیدن به اهداف خود تلقی کند، آدم ابوالبشر وقتی پا به زمین گذاشت، شاید نمیدانست که فرزندانش روزی شهرهایی خواهند ساخت، تمدنهایی خواهند آفرید و به بلندترین قلههای علم و هنر خواهند رسید؛ اما شاید تصور نمیکرد همین فرزندان بتوانند در نام قدرت، عقیده و آرمان، یکدیگر را نیز به نابودی بکشانند. با این حال، شاید تراژدی انسان در همین دوگانگی اوست«او هم میتواند فرشته باشد و هم دیو».
و شاید وظیفه جامعه، سیاست و اخلاق این نیست که تصور کنیم میتوانیم بخش تاریک وجود انسان را برای همیشه از بین ببریم؛ بلکه باید ساختارهایی بسازیم که اجازه ندهند آن بخش تاریک، قدرت مطلق پیدا کند.
زیرا بزرگترین خطر زمانی آغاز میشود که یک انسان یا یک حکومت چنان قدرتمند شود که دیگر هیچکس نتواند از او بپرسد:
با انسان چه کردهای؟



