زیباترین غریق غمگین

0
94

رامین رازق‌پور

سیزده روز است که در داخل آبم. نه، دریا بگویم بهتر است. مثل یک ماهی مرده، در چنگال چند تکه آهن زنگ‌زده‌ای چسپیده‌ام. دیگر تکان نمی‌خورم. نمی‌توانم بخورم. کبود شده‌ام. داخل چشم و گوش و بینی‌ام، ریگ و لای فرو رفته است. دهانم پرشده از ماهیان نوزاد‌ مرده. آب آبی نیست، روشن نیست؛ گلین هست؛ گویی در تمام سال باران باریده باشد و اندوه کوه‌ها اشک‌گشته، به دریا ریخته باشند.

تنها نیم‌ساعت بعد از سقوطم به دریا، کارگران دویدند که پیدایم کنند؛ اما هنوز هم نتوانسته‌اند. همکارم که با من بود، دیگر نیست. حتی به دیدنم نمی‌آید. شاید فکر کرده که دوباره برنمی‌گردم. حق دارد چنین فکری بکند. شاگردانم نیز نگران شده باشند که چرا استاد نیلوفر نمی‌آید. اما هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌دانند که من آمدنی نیستم. این‌بار رفته‌ام که برنگردم. سردی آب را حس می‌کنم، حتی صدای گریه را… یک نفر هق‌هق گریه می‌کند. دیگری می‌گوید هرچه رضای خدا باشد، همان می‌شود. مرگ حق است.

من کجا انکار کرده بودم که حق نیست، اما در جوانی‌ مردن، قیامت است. مگر چهار سال در دوزخ نبودم؟ چهار سال تمام، طعنه‌های یک پیرمرد کهنه‌درد و سیل را نشنیدم؟ ولی نادیده گرفتم. نخواستم قداست عشق‌مان را خراب کنم، کثیف کنم. به‌خاطر او بود که ادامه می‌دادم و از این‌که فردا چه می‌توانست بشود، هراسی نداشتم؛ چون او بود که دوستم می‌داشت و به ذوق دلم بود و حرفم را می‌فهمید. تا لب می‌گشودم، چرخ می‌خورد و به هزارگونه قربانم می‌شد. حتی آب نتوانست بوی تنش را از تنم پاک کند.

همین لحظه که این حادثه‌ را تعریف می‌کنم، در کنار جسد ورم کرده‌ای چهارزانو نشسته‌ام. او را به‌دقت می‌بینم؛ مثل این‌که به تابلوی نقاشی‌ای از ونگوگ نگاه کنم. دستانش در مشت پاره‌های آهن قرار دارند. گردنش لق افتاده است، فقط با فشار آب تکان می‌خورد. اینک باور دارم که آب نیز جنایتکار است، و در نسل‌کشی رؤیاها دست دارد. دیگر آن زنی بی‌اولاد سی‌ساله نیست. اما شکمش ماه و روز است. شاید از کوسه‌ماهی‌ای باردار شده باشد. چه بدانم.

خوانده بودم که هر شب خانه‌داری کردن، به بارداری زودرس کمک می‌کند، اما نکرد. هرقدر همسرم تلاش کرد که خواسته‌های پدر و مادرش را برآورده کند، نتوانست. در مهارت فعالیت او در قلمرو تخت‌خواب، هیچ شکی ندارم. هرچه بود، در بدن من بود. مزرعه‌ی مرا آفت رسیده بود؛ هرچه می‌کاشتی، حاصل نمی‌داد. گویی زمینی بودم که خشم سیل را دیده باشد. یا درختی که یک عمر به ریشه‌هایش خاکستر ریخته باشند. مادرم همیشه می‌گفت: «آب کف‌آلود را پای درخت نریزی که خشک می‌شود.» من که درخت نبودم. فقط زن به‌دنیا آمده بودم.

همسرم، مرد کم‌یابی است. آنچه را در او بسیار می‌پسندیدم، «آنیماس» وجودش بود. گاهی می‌توانست زن شود و مرا آن‌طور که دلم می‌خواست درک کند. یک کارمند معمولی در ریاست امنیت بود. سروکارش با کامپیوتر بود.‌ وقتی رژیم تغییر کرد، او را بیرون انداختند. البته نه با لت‌وکوب، بلکه با قرائت آنچه درباره‌ی «ریش» آمده است. او کوسه بود، فقط چند تار کم‌پشت و لاغر از نوک زنخش آویزان شده بود که رشد نمی‌کرد، حتی در هنگام شستن می‌تکید. وقتی به خانه می‌آمد، ناراحت بود که چه کار کند. می‌خواست به یک کلینیک کاشت‌ مو مراجعه کند؛ اما معاش معلمی من کفایت نمی‌کرد. فقط می‌توانستیم دو سه‌ وعده غذا را تهیه کنیم.

هربار که از رژیم صحبت می‌کنم، به‌یاد خاله‌‌ام می‌افتم که تلاش می‌کرد یک وقت غذا بخورد، تا لاغر شود. می‌گفت: «پرخوری، مقدمه‌ای برای مرگ زودرس است. هرقدر کم بخوری، زیاد عمر می‌کنی. اگر می‌خواهی سرطان را شکست بدهی، کم‌بخور یا روزه بگیر…» اما او را چاقی نکشت؛ سرطان به تخته هموارش کرد و تعداد استخوان‌هایش را به نمایش گذاشت.

با آغاز فروپاشی، سرنوشت همسرم نیز دگرگون شد و بیشتر عاشقم شد. آن‌قدر که سرش را روی زانوانم می‌گذاشت و اشک می‌ریخت. بر هرچه می‌گذشت، خشمگین بود. زمان در خانه می‌گذشت؛ ولی در بیرون متوقف می‌شد. دیگر به اخبار گوش نمی‌داد. فقط فیلم می‌دید که واقعیت را فراموش کند. اما هیچ‌چیزی به عقب نمی‌رفت. گذشته در اندیشه‌ی دیروز مرده بود. همه‌چیز بین سیاه‌وسفید تقسیم شده بود. با این‌همه، من در کنارش زنده بودم. شکوفه می‌دادم و رنگ می‌گرفتم. تا دستانش نوازشم می‌کرد، گلابی می‌شدم.

سیزده روز است که در میان آب، رها شده‌ام. دلهره دارم که طفلم تلف نشود. هیچ‌کس صدایم را نمی‌شنود. چهار طرفم را آب محاصره کرده است. یک نفر ماهیگیر با سر طاسش پشت سرهم قلاب می‌اندازد که ماهی بگیرد. به دیگری می‌گوید روزهایی که آب گل‌آلود باشد، ماهی‌ها کور می‌شوند. آرزو می‌کنم به چنگ قلابش بیفتم. اما خیلی سنگین شده‌ام؛ مثل این‌که به هیأت خاله‌ام درآمده باشم. ماهیگیر به مرگ ماهی نمی‌اندیشد، و خدا به فلاکت من.

روزی که با همکارم دنبال خانه‌ی کرایی می‌گشتم، از کنار دریا گذشتیم. به او گفتم عکسی از من بگیرد. او پذیرفت. من روی پل ایستادم. گفت این‌جا نور زیاد است. عکست خیره می‌آید. گفت کمی نزدیک بند برو… نزدیک بند رفتم. دیگر از پل که با نرده‌های آهنی احاطه شده بود، گذشته بودم. گفتم بهتر است سایه‌‌ی درختانی که در دریا افتاده، بیاید. نزدیک رفتم. گفتم صبر کن، چپلی‌هایم را از پا دربیاورم، که تازه خریده‌ام. مبادا لیز بخورم.‌ گفت نترس، من مراقبت هستم. اما او مراقبم نبود. گفت به من نگاه کن. نگاه کردم. وقتی خواستم ژست سینمایی بگیرم، سرم چرخ خورد و دیگر نفمیدم چه گذشت. اما سردی آب را حس می‌کردم و دست‌وپا زدنم را… همکارم چیغ می‌زد. اما هیچ‌کسی در چاشت‌ روز، آن‌جا نبود که صدایش را بشنود.

مطمئن هستم اگر آن پیرمرد کهنه‌درد، اوقات همسرم را تلخ نمی‌کرد، هرگز همچون اتفاقی نمی‌افتاد. هرگز نمی‌گفت باید از این خانه کوچ کنیم. اگر به حرف‌های آن پیرمرد کهنه‌درد، گوش می‌داد، حالا زن دوم بودم. در این مدتی که از صحنه‌ی زندگی، کنار زده شده‌ام، تنها نیستم. همسرم سه‌‌وقت روز به دیدنم می‌آید‌. بالای پل می‌ایستد و گریه می‌کند. صدای گریه‌هایش را می‌شنوم. هرقدر می‌گویم من حامله‌ شده‌ام، باور نمی‌کند.

رازق‌پور
داستان ناتمام

پانوشت: زیباترین غریق جهان۱، نام داستان کوتاهی از گارسیا مارکز است. من فقط کلمه‌ی جهان را به غمگین تبدیل کرده‌ام؛ چون هیچ اسم دیگری نمی‌توانست بار این داستان را بر دوش خود بکشد. آنچه در این داستان آمده است، بی کم‌وکاست، واقعیت محض است. البته با اندک تخیل و هنرمندی. شهر ما، دریای آدمخواری دارد که سیرشدنی نیست!

Visited ۱۰ times, ۱۰ visit(s) today