شمیم فروتن، شاعر و روزنامهنگار مهاجر افغانستانی در ایتالیا است. او در هفدهمین دوره جایزه بینالمللی شعر «فرانکو لوی» (Concorso Letterario Franco Loi) که در شهر «کروتاماره» ایتالیا برگزار شد، جایزه ادبی این جشنواره را دریافت کرد. او به زبان ایتالیایی شعر سروده و رسانه پلسرخ در این گفتوگو از حالوهوا و تجربههای ادبی او پرسیده است.
شمیم عزیز! برایت خوش آمد و تبریک میگوییم. بهدست آوردن جایزه ادبی فرانکو لوی کار کمی نیست. چگونه به آن دست یافتی؟
در سالهای اخیر، حضور من در جشنوارهها و رویدادهای ادبی ایتالیا بیشتر در قالب مهمان ویژه بود؛ تجربههایی که فرصت ارزشمندی برای آشنایی نزدیکتر با فضای ادبی این کشور و ارتباط با شاعران و نویسندگان ایتالیایی برایم فراهم کرد.
در سیزدهمین دوره جشنواره ادبی «فرانکو لوی» به عنوان مهمان ویژه شرکت داشتم و موفق به دریافت جایزه افتخاری شدم. این حضور نخستین تجربه جدی من در این جشنواره بود و برایم اهمیت ویژهای داشت.
در نهمین دوره جشنواره بینالمللی شعر و نقاشی «پینا آلسیو» در شهر جویا تاورو شرکت کردم و موفق به دریافت دیپلوم افتخاری شدم. این تجربه نیز برای من ارزشمند و تأثیرگذار بود.
در بیستوچهارمین دوره جشنواره بینالمللی «Licenze Poetiche» در شهر ماچراتا نیز به عنوان مهمان ویژه حضور داشتم؛ جشنوارهای که با ابتکار Alessandro Seri برگزار شده بود. یکی از شبهای این جشنواره به من و افغانستان اختصاص یافته بود که در آن شب دربارهٔ وضعیت زنان افغانستان، رنجهای ناشی از نسلکشی هزارهها، تجربه روزنامهنگاری و فعالیتهای تدریسیام صحبت کردم و شعر خواندم. گفتوگو با جامعهشناس ایتالیایی Tullio Bugari نیز بخش مهمی از این برنامه بود. این تجربه را یکی از تأثیرگذارترین تجربه ادبی میدانم، زیرا فرصتی فراهم کرد تا بخشی از واقعیتها و دردهای مردم افغانستان به مخاطبان بینالمللی منتقل شود.
در نهایت، در هفدهمین دوره جشنواره ادبی «فرانکو لوی» به نقطهای مهم در این مسیر رسیدم. شرکت در این دوره برای من کار سادهای نبود، اما تفاوت اصلی این جشنواره با بسیاری از جشنوارههای دیگر در ایتالیا این بود که هم موضوع شعر و هم انتخاب شعر کاملاً آزاد و عین حال، رقابت بسیار فشرده و سخت بود، زیرا آثار در چندین بخش مختلف توسط هیئت داوران ارزیابی میشدند. من در بخش شعر ایتالیایی شرکت کردم و شعری با عنوان «Una Lacrima con un Sorriso» به معنای «اشک ولبخند» را ارسال کردم که پس از ارزیابی داوران در طی چندین مرحله، موفق به دریافت جایزه ادبی شدم؛ افتخاری که برایم بسیار ارزشمند است.
• وقتی نامت را میان برندگان Concorso Letterario Franco Loi دیدی، اولین حسی که داشتی چه بود؟
اولین حسی که داشتم ترکیبی از شگفتی و ناباوری بود. راستش را بخواهم بگویم، اصلاً انتظارش را نداشتم و همین باعث شد آن لحظه برایم بسیار سنگین و در عین حال بسیار شیرین باشد.
تو به زبان ایتالیایی شعر نوشتی؛ نه ترجمه، نه بازنویسی. عبور از زبان مادری به زبان مقصد برایت چه تجربهای بود؟ خیلی سخت نیست؟
نوشتن شعر به زبان ایتالیایی برای من یک تجربه ساده نبود. این کار نه ترجمه بود و نه بازنویسی؛ بلکه نوعی عبور از خودم بود همراه با چالش و هنوز هم هست. واقعیت این است که زبان ایتالیایی برای من زبان دوم است و هر بار که در آن مینویسم، با نوعی احتیاط، دقت و حتی تردید رو به رو میشوم. اگر بخواهم صادقانه بگویم، این مسیر هنوز هم آنقدر که باید برایم طبیعی و روان نشده است. نوشتن در زبان دوم همیشه سخت است؛ چون فقط با واژهها روبهرو نیستیم، بلکه با احساس، موسیقی زبان و ظرافتهای فرهنگی نیز باید درگیر شویم. با این حال، همین دشواری برای من بخشی از تجربه شده است؛ تجربهای که مرا وادار میکند بیشتر فکر کنم.
گاهی فکر میکنم نوشتن به زبانی غیر از زبان مادری، بیشتر شبیه عبور از یک مرز ناشناخته است؛ عبوری که در آن انسان ناچار میشود خودش را دوباره کشف کند و احساساتش را در زبانی تازه بازسازی کند. نوشتن در زبان دوم دقت بیشتری میطلبد، چون هر جمله از دل تردید، مکث و جستوجوی مداوم بیرون میآید. شاید به همین دلیل است که این تجربه هم دشوار است و هم عمیقاً اثرگذار؛ نوعی درگیری دائمی میان احساس و بیان.
من گاهی فکر میکنم نوشتن به زبان غیر زبان مادری شاید تولد دوباره ادبی باشد. اینطور نیست؟
همانطور که گفتم، این تجربه برای من نوعی عبور و بازتعریف خود است؛ چیزی نزدیک به یک تولد دوبارهٔ ادبی.

درونمایه شعرهایت چه بودند؟
محور اصلی شعرم، زندگی یک زن است؛ اما نه در قالب ساده یا تکراری، بلکه زنی در دل تاریک زندگی کلیشهای. زنیکه با فشارهای اجتماعی، محدودیتها و زخمهای پنهان روبهروست، اما همچنان ایستاده است؛ زنی که زن بودنش در بسیاری از لحظهها، به جای یک هویت طبیعی، به یک بار سنگین و گاهی به یک تاوان تبدیل میشود.
این زن در شعرم چهرههای مختلفی دارد؛ گاهی خسته است، گاهی زخمی، گاهی تنها، اما هرگز کاملاً تسلیمشده نیست. او حتی در سکوتش نیز نوعی فریاد دارد؛ فریادی خاموش اما زنده، که شاید شنیده نشود اما هرگز از بین نمیرود. من در این شعر تلاش کردهام به لایههای پنهان زندگی یک زن نزدیک شوم؛ به دردهایی که گفته نمیشوند، به مقاومتهایی که دیده نمیشوند، و به زندگیای که میان رنج و ایستادگی در رفتوآمد است.
میان روزنامهنگاری و شعر، کدامیک حقیقت درونی تو را بهتر بیان میکند؟ یا بهتر بگوییم، تو شاعری یا روزنامهنگار؟
اگر بخواهم صادقانه بگویم، برای من پاسخ روشن است: شعر. روزنامهنگاری برای من بیشتر یک ابزار برای دیدن و ثبت واقعیتهاست؛ جایی که باید دقیق باشی، شاهد باشی و روایت را همانطور که هست منتقل کنی. اما شعر، جایی است که میتوانم از سطح واقعیت عبور کنم و به عمق آن برسم؛ به احساس، به درد، به سکوتهایی که در گزارشها جا نمیگیرند. در شعر است که حقیقت درونی من فرصت پیدا میکند خودش را بدون محدودیت بیان کند؛ با زبان آزادتر، شخصیتر و صادقتر.
فکر میکنی ادبیات مهاجرت افغانستان امروز چه تفاوتی با گذشته پیدا کرده است؟
ادبیات مهاجرت افغانستان امروز با گذشته تفاوت بسیار زیادی پیدا کرده است. امروز ما در فضایی قرار داریم که ناچاریم خودمان را با اینجا، با زبان و معیارهای فرهنگی جدید، هماهنگ و «عیار» کنیم و همزمان شعر و ادبیات خود را در این فضا معرفی و اثبات کنیم.
اما در کشور خودمان، چنین ضرورتی کمتر احساس میشد؛ آنجا ما بیشتر در بستر طبیعی زبان و فرهنگ خود نفس میکشیدیم و نیازی به این میزان از تطبیق، ترجمه و معرفی دوباره خود در یک فضای بیگانه وجود نداشت.
چقدر ادبیات جای خالی وطن را در ذهنت پر کرده است؟
شاید ادبیات نتواند جای خالی وطن را پر کند، اما کمک میکند زخمها و دردهای ما را قابل تحمل کند؛ یا وطن تبدیل شود به کلمه، به تصویر، به چیزی که میشود حسش کرد و آن را زندگی کرد.
وقتی به نسل جوان دختران افغانستان فکر میکنی، چه چیزی بیشتر تو را امیدوار یا نگران میکند؟
وقتی به نسل جوان دختران افغانستان فکر میکنم، همزمان هم امید در من زنده میشود و هم نگرانی. نگرانی از اینکه بخش مهمی از زمان، فرصتها و رؤیاهای آنها در شرایطی ناعادلانه از دست میرود. اما در کنار این نگرانی، امید هم هست؛ امیدی که از قدرت، آگاهی و ایستادگی همین دختران میآید. من باور دارم دختران افغانستان، هرجا که باشند، میتوانند خودشان را بسازند و بدرخشند؛ چون تجربههای سخت، اگرچه دردناکاند، اما در بسیاری از موارد به نیرویی برای رشد و ادامهدادن تبدیل میشوند.
اگر امروز دوباره در کابل بودی، شعرهایت فرق میکردند؟
اگر امروز دوباره در کابل بودم، بدون شک شعرهایم شکل دیگری داشت؛ نه فقط از نظر زبان و فضا، بلکه از نظر نفسِ زندگی که در آن جریان دارد. کابل برای من فقط یک شهر نیست، بلکه یک تجربه زیسته و زنده است؛ و بودن در آنجا، بیتردید لحنها، تصویرها و حتی حس شعر نوشتن را تغییر می دهد.
با یک شعرت مخاطبان ما را مهمان میکنی؟
با بغض من حل میشوی در شیشهٔ الکل
مینوشمت، مینوشمت، مینوشمت بلکل
تو خشم اقیانوس غمگینی عزیز من
من سهم خشم و خودکشی در انتهای پل
میپیچمت دور خودم، میپیچمت؛ اما
مانند شالِ خسته، میافتی به دورم شُل
دارم تقلا میکنم در برف، تا شاید
با دود سیگارم فراموشت کنم در کل
اما فراموشی میسر نیست، زیرا تو
زخمِ همیشه تازه هستی بر تن کابل
چه حرفی با مخاطبان رسانه پلسرخ داری؟
سپاس از همراهی، توجه و وقتی که برای خواندن گذاشتید.
و گفتنی آخر!
از همسرم رفیع وفایی بابت همکاریها و تشویش همه جانبه شان در این عرصه صمیمانه سپاسگزارم و همچنان از شما که این فرصت را فراهم کردید تا گفتوگوی صمیمانه در این مورد داشته باشیم.



