می‌روم تا گم شوم در لابلای پل‌سرخ

0
245

من که تا دیروز در کشورم نقش و مؤثریتی داشتم، امروز در طبقهٔ دوم یک آپارتمان کوچک در ونکوورِ کانادا به گذشتهٔ ارزشمند و آیندهٔ موهوم و تاریکم نگاه می‌کنم. گاهی لحظات فرار از کابل یادم می‌آید و گاهی هم روزهای سخت کاری. امروز من، ترنم سیدیِ ۳۸ ساله، به این می‌اندیشم که چطور می‌توانم از طریق شبکهٔ مشارکت سیاسی زنان، برای دختران محروم از تحصیل و فداکار افغانستان کاری کنم. کاری برایم سخت است، اما بسیار ضروری؛ اکسیژن در بدن برای زندگی. روزی نیست که به یاد کابل نباشم. من بیش از بیست سال است که در حوزه‌های مدنی و حقوق بشری، به‌ویژه در دفاع از حقوق زنان، کودکان کار و اقشار محروم، فعال بوده‌ام. با خود می‌اندیشم که در عالم غربت و مهاجرت چگونه می‌توانم این نقش را بازی کنم. اصالتاً از قوم سادات و از ولایت دایکندی هستم، اما همواره به مردم افغانستان فکر کرده‌ام و از مرزهای قومی، مذهبی و منطقه‌ای عبور کرده‌ام. این شاید تنها افتخار من در زندگی‌ام باشد. عمر من در مهاجرت گذشت؛ در شهر تهران متولد شدم و دوران کودکی، نوجوانی و آغاز جوانی‌ام را در دماوندِ تهران سپری کردم.

دنیای ادبیات و هنر

همان سال‌ها به شعر و ادبیات علاقه‌مند شدم و دنیای کودکانه‌ام با ترانه‌ها و شعر گره خورده بود. در سال ۱۳۸۲ با خانهٔ ادبیات افغانستان در تهران آشنا شدم و به‌طور منظم در جلسات هفتگی شعرخوانی و نقد و بررسی شرکت می‌کردم. ادبیات فارسی را به‌صورت آزاد در خانهٔ ادبیات افغانستان، حوزهٔ هنری و دیگر محافل فرهنگی تهران آموختم و نوشتم. حاصل این سال‌ها، انتشار سه مجموعه شعر، یک مجموعه شعر کودک (الفبای کودک) و یک مجموعه داستان مستند از زنان زندانی است.

به‌دلیل سابقهٔ فعالیت‌های فرهنگی و رسانه‌ای و نداشتن هراس از دوربین، به پیشنهاد یکی از دوستان فیلم‌ساز، در فیلمی جشنواره‌ای به نام «خانم آقای فاضل» ایفای نقش کردم. این فیلم موفق به دریافت ده‌ها جایزهٔ بین‌المللی شد و نقطهٔ ورود من به دنیای سینما بود. بعدها در شهر هرات، از سوی مؤسسهٔ فیلم‌سازی تابان برای بازی در یک سریال چهل‌قسمتی به نام «راز افطار» دعوت شدم و نقش اول آن را ایفا کردم. البته در سریال دیگری به نام «فیسبوک دات کام» نیز حضور داشتم. اما برای من سینما هرگز شغل نبود؛ بیشتر یک علاقه و تفریح در کنار کار و فعالیت‌های اصلی‌ام محسوب می‌شد.

برگشت به افغانستان و خداحافظی با مهاجرت

این فعالیت‌ها انگیزهٔ مرا برای بازگشت به افغانستان افزایش داد و سرانجام در سال ۲۰۱۰ به افغانستان آمدم. نمی‌شد دنبال اقتصاد و نان نگشت، اما تمرکز من بر فرهنگ و حقوق بشر بود. این شد که در سال ۲۰۱۳ برای ادامهٔ تحصیل به کابل رفتم و به‌طور دائمی در این شهر ساکن شدم و مؤسسهٔ فرهنگی و خدمات اجتماعی تبسم را بنیان گذاشتم. اما من همیشه در سرم شور داشتم. در انتخابات پارلمانی سال ۲۰۱۹ از ولایت کابل نامزد شدم و البته رأی قابل توجهی هم به‌دست آوردم. با این‌که وکیل نشدم، اما اعتماد من به مردم بیشتر شد و انگیزه‌ام برای کار قوی‌تر. نتیجهٔ آن، بنیان‌گذاری شبکهٔ مشارکت سیاسی زنان افغانستان بود که همراه با تعدادی از زنان تاسیس کردیم. کار ما دادخواهی، حمایت از حقوق بشر و کمپاین کمک‌رسانی به نیازمندان بود. این کارها در کابل جسارت می‌خواست و اعتراف می‌کنم که من از جسورترین‌ها بودم.

فرار اشرف غنی و سقوط جمهوری

اما این کارها و آرزوها، روزی نقشی بر آب شد. آن غرقاب که همهٔ تلاش‌های فعالان مدنی و حقوق بشری را در حلقومش فرو برد، فرار اشرف غنی، رئیس‌جمهور، بود. ساعت پنج عصر بود که شنیدم اشرف غنی و همسرش و افراد نزدیکش همه فرار کرده‌اند. باورم نمی‌شد؛ فکر می‌کردم خواب هستم. دعا می‌کردم که خداجان، لطفاً خواب باشم. خداجان، لطفاً خواب باشم. دلم می‌خواست بیدار شوم و تمام این اتفاقات فقط کابوسی وحشتناک باشد و با بیداری‌ام ختم شود. گریه می‌کردم و برادرزادهٔ کوچکم مرا دلداری می‌داد که: «عمه‌جان، خیلی گریه نکن، خدا بزرگه.» به صورت معصومش نگاه می‌کردم و دوباره گریه‌ام شدت می‌گرفت.

جرأت نمی‌کردم به بیرون نگاه کنم؛ نمی‌خواستم باور کنم که کابل سقوط کرده است. همین صبح بود که به ما اطمینان داده بودند کابل زنده می‌ماند. بچه‌ها از روی بالکن خیابان را می‌دیدند و خبر می‌آوردند که همهٔ مردم رفته‌اند و کسی نمانده و همه‌جا تعطیل شده است. زن برادرم غذایی درست کرده بود و می‌گفت بیا غذا بخور، اما دلم نمی‌خواست هیچ‌چیزی بخورم. گریه کردم و از شدت گریه خوابم برد.

هفتهٔ اول را در بهت و ناباوری و صحبت کردن در چت‌گروپ شبکه سپری کردیم، آن‌هم با وحشت. مدارک مدنی و تقدیرنامه‌ها و سرتیفیکت‌ها و کارت‌ها را آتش زدم و حتی دریشی‌های نظامی‌ای را که در برنامه‌های ملی خریده بودم، همه را در پلاستیکی انداختم و از روی بالکن به داخل کوچه انداختم. دیدم معتادی آمد و آن‌ها را برد. من هم با وجودی که نمی‌خواستم، مجبور شدم؛ اما حداقل خدا را شکر کردم که برای یک معتاد توانستم خدمتی بکنم و لباسی برایش داده‌ام. کسی با کسی ارتباط نداشت و هیچ دیداری صورت نمی‌گرفت، مگر از طریق واتساپ و سیگنال.

شهر کابل را سکوتی مرگبار فرا گرفته بود. دکان‌ها بسته بودند. پل‌سرخ که نمادی از زیبایی و شور و شر بود، گویی به گورستانی مبدل شده بود. زن‌ها می‌ترسیدند از خانه بیرون شوند و اگر هم بیرون می‌شدند، با چادری بیرون می‌شدند و کم‌کم این فرهنگ میان مردم رواج پیدا می‌کرد.

روز شنبه باید به سفارت ایران می‌رفتم. پیش روی آینه ایستادم تا آمادهٔ رفتن شوم. درون آینه یک غریبه را دیدم؛ زنی رنگ‌پریده که از شدت گریه، چشم‌هایش پف کرده و زیر چشم‌هایش گود افتاده بود. این وضعیت روحم را تکان داد و گفتم باید تسلیم نشوم. تلاش‌های زیادی کردم و مبارزات بسیاری انجام دادم که این‌جا مجال گفتن نیست. اما سرانجام اوضاع نابسامان‌تر شد. دوستانم تلاش کردند تا من و دختران مبارز تیمم را از کابل خارج کنند و به کشوری امن انتقال دهند.

صبح شد و با ترس بسیار به میدان هوایی رفتیم و بعد از چند ساعت انتظار، بالاخره بعد از چاشت بود که طیاره پرواز کرد و من و برادرزاده‌ام مسعود و یازده نفر دیگر از دختران و خانواده‌های‌شان، سوار بر طیاره از آسمان کابل عبور کردیم و برای مدتی نامعلوم کابل و افغانستان را ترک کردیم. این آخرین پرواز من از کشورم بود. نمی‌دانستم دیگر می‌توانم به کابل برگردم یا نه. هنگام بلند شدن طیاره احساس کردم روح و جانم در کابل ماند و مانند مرده‌ای متحرک، فقط جسمم با من آمد.

به یاد پل‌سرخ

حالا مدت‌های طولانی از آن زمان می‌گذرد. خاطرات تلخ و شیرین کابل، مانند سکانس‌های سریال‌های کمدی و وحشتناک، در برابر چشمانم ظاهر می‌شوند. در میان همهٔ آن‌ها، گاهی رشته‌های قلب و ذهنم به‌سوی پل‌سرخ پرتاب می‌شوند؛ به یاد رستورانت‌های عاشقانهٔ پل‌سرخ، فروشگاه‌های کتاب و قهوه‌خانه‌هایی که خاطرات عاشقان بسیاری در آن‌ها گره خورده است. اما باز فکر می‌کنم که دیگر پل‌سرخی نیست؛ زیرا اکنون به شهری ارواح‌گونه مبدل شده است و شوق و شوری در آن نیست. در این شب‌ها و روزهای یلدایی، این شعر را به یاد پل‌سرخ به مخاطبان تقدیم می‌کنم.

“ پل‌سرخ “

می‌زند باران و من در کوچه های پل سرخ
می‌روم تا گم شوم در لابلای پل سرخ

کوچه‌هایش پر گل و آغشته از نور خدا
می دهم جان را در این صلح و صفای پل سرخ

سرخوشم از عطر ناجوها و مرسل‌های مست
می‌نوازد روح و جان را هر صدای پل سرخ

می‌شوم دلخوش از این مستانه‌های پر غرور
می‌رسد بر گوش دل، شور و نوای پل سرخ

این قشنگی‌ها و خوبی‌ها و این وابستگی
می‌برد دل را میان کافه‌های پل سرخ

کافه‌هایش شاهد دلبستگی ها ، عشق ها
عاشقان در کافه‌های دلگشای پل سرخ

خنده گ‌های قاه قاه و خنده‌های دلنشین
یادگاری‌ها بماند هر کجای پل سرخ

زیر باران‌های نم نم وای عجب زیبا شده
کوچه‌های دلربا و آشنای پل سرخ

کوچه‌اش لبریز از عشق، از صفا، دلداده گی
می‌شوم گم آخرش من در هوای پل سرخ

ترنم سیدی: ارسالی به رسانه‌ پل‌سرخ

Visited ۶۷ times, ۱ visit(s) today