اشاره: این نوشتار، خلاصه مقاله علمی-تحقیقی است که توسط پروفیسور سیدحسن اخلاق با عنوان Between Veil and Vanguard: Ideological Battles over Afghan Femininity نوشته شده است و در مجله علمی «بررسی مطالعات خاورمیانه» منتشر شده است. پژوهش به بررسی تحول تاریخی مفاهیم جنسیت در افغانستان معاصر میپردازد و سیر توسعه آن را از فرایند دولت–ملتسازی در اواخر قرن نوزدهم، تا تأثیرات انقلابی جنبشهای سوسیالیستی و اسلامگرا، و سپس دگرگونیهایی که در پی مداخله ایالات متحده در سال ۲۰۰۱ پدید آمد، دنبال میکند. تحلیل بر دو چهرهٔ کهنالگویی از زنان هنجارشکن در افغانستان قرن بیستم تمرکز دارد: زنانی که با احزاب کمونیستی در دورهٔ جمهوری دموکراتیک افغانستان وابسته بودند و زنانی که با گروههای اسلامگرای مجاهدین مرتبط بودند.
خوانندگان گرامی در اینجا بخشهایی این مقاله را که به زبان فارسی ترجمه شده است، مطالعه میفرمایند.
=========================================================
از اواخر قرن نوزدهم، زمانی که ساختار سیاسی مدرن افغانستان شروع به شکلگیری کرد، جنگ، ایدئولوژیهای انقلابی و نقشهای جنسیتی نقشی پیچیده و حیاتی در قلب نظام سیاسی افغانستان ایفا کردند.
این مقاله دو کهنالگوی متمایز از زنان هنجارشکن در افغانستان قرن بیستم را بررسی میکند: زنانی که با احزاب کمونیستی مرتبط با جمهوری دموکراتیک افغانستان (DRA) پیوند داشتند و زنانی که با مجاهدین اسلامگرا وابسته بودند. هر دو گروه انقلاب را بر اصلاح ترجیح میدادند و تقابل را بر مذاکره مقدم میدانستند و کنشگری خود را بر محور دگرگونیهای رادیکال شکل میدادند.
مورخ برجسته و حافظ میراث فرهنگی افغانستان، نانسی دوپری، اشاره میکند که در فرهنگ افغانستان، کهنالگوی جنگاور–شاعر برای مردان با شاعر–قهرمان برای زنان تکمیل میشود؛ چنانکه در چهرههایی مانند رابعه بلخی نمود یافته است.
با این حال، دو جنبش انقلابی—احزاب کمونیستی مرتبط با جمهوری دموکراتیک افغانستان (DRA) و اسلامگرایان مجاهدین—در بازتعریف جنسیت نقش مهمی ایفا کردند، بهویژه از طریق ایدهٔ زن جنگجو که نه تنها معنای جنگ را بازتعریف کرد، بلکه به مخاطبان گستردهتری دست یافت و راه را برای تعریفهای تازهای از جنسیت گشود؛ تعریفهایی که همچنان بهشدت با سیاست پیوند دارند.
زنان جمهوری دموکراتیک افغانستان
ظهور نخستین زنان هنجارشکن که برای دگرگونیهای رادیکال تلاش میکردند، همزمان با شکلگیری رژیمی الهامگرفته از کمونیسم بود که در افغانستان از دگرگونی اجتماعی حمایت میکرد. انقلاب ثور که با حمایت اتحاد جماهیر شوروی صورت گرفت، به تأسیس جمهوری دموکراتیک افغانستان انجامید. این حکومت در مدت دوازده روز سندی با عنوان «خطوط اساسی وظایف انقلابی حکومت جمهوری دموکراتیک افغانستان»صادر کرد. مادهٔ ۱۲ این سند برابری حقوق زنان و مردان در همهٔ جنبههای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و مدنی را تضمین میکرد.
اناهیتا راتبزاد، عضو شورای انقلابی و وزیر امور اجتماعی، این اصل را در عمل چنین تفسیر کرد که بر وظایف زنان بهعنوان مادرانی که آیندهٔ کشور را شکل میدهند، تأکید میکرد. هرچند زنان همچنان عمدتاً به نقشهای سنتی و کلیشهای، بهعنوان مادرانی که وظیفهٔ حمایت از خانواده و ملت را دارند، گماشته میشدند، جمهوری دموکراتیک افغانستان، این قهرمانان شاعرانهٔ دیرینه را بهعنوان الگوهای سیاسی ارتقا داد.
در ژوئن ۱۹۷۸، رئیس سازمان دموکراتیک زنان افغانستان اعلام کرد که: «همهٔ بیعدالتیها و بردگی از میان رفته است و مادران افغان میتوانند قهرمانان و قهرمانزنانی مانند ملالی (۱۸۶۱–۱۸۸۰) پرورش دهند»، و بدینگونه بهطور نمادین زنان معاصر را به کهنالگوی قرن نوزدهم پیوند داد.
کهنالگوی تازه پدیدآمدهٔ شاعر–قهرمان انقلابی بیشتر جنبهای ظاهری داشت تا ماهوی. پس از آنکه حزب دموکراتیک خلق افغانستان(PDPA) در ۲۷ آوریل ۱۹۷۸ قدرت را به دست گرفت و جمهوری دموکراتیک افغانستان (DRA) را تأسیس کرد، عضویت در حزب به امری مد روز تبدیل شد، هرچند اغلب به دلایلی نهچندان شرافتمندانه. اعضای بالقوه با وعدهٔ مقامهای دولتی و ارتقاهای شغلی ترغیب میشدند. به دختران جوان گفته میشد که پیوستن به گروههای جوانان آنان را از ننگ داشتن والدینی وابسته به رژیمهای گذشته پاک خواهد کرد. آنان بهعنوان اعضای حزب میتوانستند با غرور بهعنوان دختران حقیقی انقلاب رشد کنند و خود را وقف خدمت به میهن سازند.
با این حال، توجه اندکی وجود داشت به اینکه زنان باید اجازه داشته باشند بهعنوان گروهی متمایز رشد کنند که بتوانند مسائل خاص مربوط به زنان را شناسایی و به آنها رسیدگی کنند. ایدئولوژی همچنان مردمحور بود و انتظار میرفت جنبش زنان با اهداف سیاسی مشترک همسو شود.
درگیریهای قدرت داخلی میان جناحهای مختلف درون PDPA وضعیت زنان را بیش از پیش پیچیده کرد. زنانی که در حزب برجسته بودند، دیگر در انظار عمومی ظاهر نمیشدند و هیچ زنی به کابینههای بعدی یا دیگر مناصب مهم منصوب نشد. بانوان اول عمدتاً نقشهای تشریفاتی ایفا میکردند. ارتقای جایگاه زنان اغلب بهعنوان ابزاری سیاسی توسط رهبرانی به کار گرفته میشد که در پی کسب مشروعیت در چارچوبی ملی و غیرکمونیستی بودند. با این حال، این ابتکارها که اغلب با هنجارهای فرهنگی رایج در تضاد بودند، نتوانستند مشروعیت واقعی یا اقتدار پایدار ایجاد کنند. در عوض، شکاف میان نخبگان حاکم و جمعیت عمومی را عمیقتر کرد و در عین حال تناقضها و ناسازگاریهای عمیقتری را در تلاش گستردهتر برای توانمندسازی زنان آشکار ساخت.
اگرچه رئیسجمهور معتقد بود که «بدون مشارکت زنان زحمتکش، هیچ جنبش بزرگی که به طبقات زحمتکش مربوط باشد به پیروزی دست نیافته است»، اما در عمل انرژی زیادی صرف جلسات، راهپیماییها و داوطلبی برای فعالیتهایی مانند پاکسازی خیابانها میشد و مجال اندکی برای برنامهریزی سازنده باقی میماند. در نتیجه، هویت تازهای برای زنان افغان پدید آمد؛ زن جنگجو که به نمایندگی از آرمانهای ایدئولوژیک، علیه تاریخ، سنت و مردم خود مبارزه میکرد.
در مقابل جنبش مورد حمایت اتحاد جماهیر شوروی، هویت تازهای از زن مسلمان پدیدار شد که توسط مجاهدین (۱۹۷۹–۱۹۹۲)شکل گرفت و با حمایت آمریکا تقویت شد. این هویت در ابتدا برای مبارزه با نیروهای کمونیست شکل گرفت، اما بعدها به چالش کشیدن آرمانهای دموکراسی لیبرال روی آورد. این هویت در آغاز ساختار سست و از نظر ایدئولوژیک پراکنده داشت و بهعنوان محصول جانبی جریانهای گستردهتر مبارزهٔ مسلحانه شکل گرفت. با گذشت زمان، این هویت همچنان در واکنش به اشکال متغیر اسلامگرایی—از مجاهدین تا طالبان—تکامل یافت و هر یک از این جریانها نشانههای متمایزی بر مسیر آن بر جای گذاشتند.
مجاهدزنان اسلامگرا
هرچند ظهور اسلام سیاسی در افغانستان پیش از رژیم کمونیستی آغاز شده بود و مدتها با حکومت سلطنتی مخالفت داشت، این جریان در واکنش به دستورکار کمونیستی به جنبش جهادی تبدیل شد. این دگرگونی پس از تهاجم اتحاد جماهیر شوروی به افغانستان در ۲۴ دسامبر ۱۹۷۹—که با هدف تقویت رژیم در حال تزلزل انجام شد—شتاب قابل توجهی گرفت.
چهار روز بعد، ایالات متحده طرحی گسترده آغاز کرد و سازمان سیا را مأمور ساخت تا تجهیزات نظامی و کمکهای بشردوستانه در اختیار مجاهدین افغان قرار دهد. در حالی که دولت کارتر درگیر یک جنگ نیابتی با اتحاد شوروی بود، از سازمان ملل نیز خواست نقض حقوق بشر توسط شوروی در افغانستان را بررسی کند.
بیشتر کمکهای آمریکا به مجاهدین از طریق پاکستان منتقل میشد، اما مصر و عربستان سعودی نیز نقشهایی ایفا کردند. این منابع مالی بر مجاهدین از نظر ایدئولوژیک نیز تأثیر گذاشت، بهویژه از طریق نفوذ وهابیت سعودی که جداسازی جنسیتی را ترویج میکرد.
بسیاری از چهرههای مجاهدین نیز بهطور قابل توجهی تحت تأثیر اخوانالمسلمین مصر قرار گرفتند، که خواهان اسلامیسازی آموزش زنانبود.
جنگ داخلی بسیاری از افغانها را مجبور کرد تا کشور خود را ترک کرده و در کمپها پناه بگیرند، و این فرصت را برای ایدئولوگهای اسلامگرا فراهم آورد تا جمعیتهای آسیبپذیر و فقیر، از جمله تعداد قابل توجهی از زنان، را شستشوی مغزی کنند. بیش از یکسوم افغانها مجبور شدند خانههای خود را ترک کنند، که منجر به بیخانمانی گسترده شد و وضعیت زنان را بیش از پیش وخیم کرد.
در کمپهای پناهندگان، جایی که آموزش در دسترس بود، برنامهٔ آموزشی مجاهدین بر جهاد برای پسران و آمادهسازی دختران برای حمایت از جهادگران متمرکز بود. در ابتدا، حتی ذکر آموزش دختران تابو محسوب میشد، تا حدی به دلیل ارتباط آن با دستورکار کمونیستی، اما وضعیت به تدریج بهبود یافت و مجاهدین در طول زمان در پاکستان موضع خود را نرم کردند. تا سال ۱۹۸۸، حدود ۱۰۴,۶۰۰ پسردر مدارس کمپ تحت مدیریت سازمان ملل ثبتنام کرده بودند، در حالی که تعداد دختران ۷,۶۰۰ نفر بود.
وضعیت در ایران متفاوت بود، زیرا نقش گروههای مجاهدین کمتر بود. حدود ۴۵۰,۰۰۰ کودک افغانستانی—که تقریباً چهل درصد آنها دختر بودند—در مدارس ایران تحصیل میکردند.
با این حال، هر دو چارچوب آموزشی اسلامگرا، تصویر زنان را بهعنوان شاعر–قهرمان بازتصور کردند و آنها را بهعنوان مبارزانی نشان دادند که هم در برابر نیروهای مدرنساز و هم در برابر سنتهای ریشهدار مقاومت میکنند. این روایتها بین تصویر زنان بهعنوان شخصیتهای قهرمانانه—که نه تنها برای به دنیا آوردن جنگجویان آیندهٔ خدا بلکه برای تجسم روح زنان نخستین اسلام که در برابر عصر جهل ایستاده بودند، مورد احترام بودند و تصویر زنان بهعنوان سوژههای آسیبپذیر، که بهراحتی توسط تأثیرات بهاصطلاح شیطانی غرب گمراه یا فاسد میشوند در نوسان بود. این بازنمایی دوگانه، نقش نظامی و نمادین زنان را تقویت میکرد و همزمان خودمختاری آنان را تضعیف میکرد.
برای نخستین بار در تاریخ کشور، افغانهای غیرپشتون توانستند خود را مطرح کنند و هویتهای جدیدی بهعنوان تاجیک، ازبک، هزاره یا پشتون شکل دهند، که این امر بر مباحث مربوط به آموزش دختران و هویت جنسیتی تأثیر گذاشت. این تغییر بر بحثها دربارهٔ آموزش دختران و نقشهای جنسیتی اثر گذاشت، در حالی که قوانین قبیلهای مانند پشتونوالی و حقوق عرفی (رواج) مورد بررسی مجدد قرار گرفتند، چه بهعنوان ابزاری برای مقاومت و چه برای تقویت اسلامیسازی.
این جوامع شروع به بازتعریف هویتهای خود بر اساس شرایط خود کردند، نه تطبیق با روایت غالب پشتون. بسیاری از پسران در پاکستان در مدارس دینی شرکت کردند، که بعدها زمینهساز ظهور طالبان شد. پسران و دختران در ایران در مدارس و حوزههای دینی شرکت میکردند و تصویر خود را بهعنوان مسلمانان در دنیای مدرن بازسازی میکردند و در برابر امپریالیسم آمریکا میایستادند. آموزش زنان تحت اسلامیسازی ضیاء در پاکستان و انقلاب اسلامی ایران، نقدی بر هر دو نظام سلطنتی و کمونیستی بود، اما مدرنیزاسیونی جایگزین ارائه میداد که ریشه در اصالت افغانستانی و اسلامی داشت.
تمام این عوامل به تلاش مجاهدین برای شکلدادن به تعریف جدیدی از زنانگی کمک کرد—تعریفی که از درون مبهم بود، اما آگاهانه در مخالفت با هنجارهای غربی و ایدههای جنسیتی ترویجشده توسط رقبای کمونیست پیشین قرار داشت. این مدل بازتصور شده بهعنوان بیان اصیل اسلام ارائه میشد، متمایز از تأثیرات سکولار و خارجی.
تا سال ۱۹۹۲، رژیم کابل سقوط کرد و مجاهدین قدرت را در کابل به دست گرفتند. آنان حجاب را اجباری کردند اما به زنان اجازه دادند به مدرسه ادامه دهند. خبرنگاران زن از نمایش تصویری در تلویزیون منع شدند و در عوض، تصویر یک گل رز روی صفحه نشان داده میشد در حالی که زنان اخبار روز را میخواندند. با این حال، مجاهدین به زودی وارد جنگ داخلی شدند و به رهبران قومگرای قبیلهای تبدیل شدند که علاقه چندانی به توانمندسازی یا حقوق زنان نداشتند. فقدان صلح و امنیت، زمینه را برای ظهور طالبان فراهم کرد و منجر به سیاستهای وحشیانه علیه زنان شد.
ایدئالهای انقلابی و محو زنان
پس از سقوط طالبان در سال ۲۰۰۱، رژیم پساطالبان که از حمایت کمکها و سیاستهای بینالمللی برخوردار بود، هدفش حفاظت از حقوق زنان در افغانستان بود. دولت جورج بوش در چارچوب گستردهتر: «جنگ با تروریسم»تأکید داشت. همانطور که لورا بوش بیان کرد: «مبارزه با تروریسم همچنین مبارزه برای حقوق و کرامت زنان است.»
یک بار دیگر، جنسیت با خطابهٔ جنگ در هم آمیخت و یادآور کهنالگوی تاریخی شاعر–قهرمان زن شد. این ایدئولوژی—که توسط دولت افغانستان تحت حمایت غرب ترویج میشد و از طریق بودجه بینالمللی حمایت میشد—اغلب واقعیتهای زندگی، آرزوها و خودتعریفهای زنان روستایی، آواره، بیوه و آسیبپذیر را نادیده میگرفت.
اگرچه جامعه جهانی پس از سقوط طالبان آموزش دختران افغان را بهعنوان هدف کلیدی در نظر گرفت، گزارش ۲۰۱۷ سازمان حقوق بشرنشان داد که پیشرفت محدود بوده است. علیرغم سالها دخالت بینالمللی، نسبت دخترانی که به مدرسه میروند کمتر از پنجاه درصد باقی مانده بود و برآوردها نشان میداد که تقریباً دو سوم دختران افغانستانی هنوز در مدرسه حضور نداشتند. به جای پیشرفت، تلاشها برای گسترش آموزش دختران به نظر میرسید که متوقف شده یا حتی به عقب بازمیگردد.
گزارش یادشده بهطور خاص بر آمار ثبتنام تمرکز داشت و به دیگر مسائل ساختاری در بخش آموزش افغانستان، مانند کیفیت پایین آموزش یا رواج «مدارس خیالی» مؤسساتی که صرفاً روی کاغذ وجود داشتند اما دانشآموز یا معلم واقعی نداشتند—پرداخت نکرد.
به دلیل گسست میان نظامهای آموزشی تازه معرفیشده و رویکرد غربگرایانه—نه مبتنی بر زمینههای محلی—در ترویج حقوق زنان، حتی بسیاری از دختران شهری نیز به سمت مدارس دینی (مدارس علوم دینی) و ایدئولوژیهای اسلامگرا گرایش پیدا کردند. نمونهای برجسته از این تنش، حادثهٔ تراژیک فرخنده ملکزاده، زن افغان ۲۷ سالهای است که در تاریخ ۱۹ مارس ۲۰۱۵ در کابل بهطور وحشیانه کشته شد. فرخنده، که پیرو جریان سلفیگری جهادی و مدافع تفسیر پاکگرایانه از اسلام بود، سنتهای ریشهدار را در یک مسجد به چالش کشید و این منجر به درگیری با یک روحانی محلی شد که نهایتاً به قتل او انجامید.
در آن زمان، من مقالهای در بیبیسی فارسی منتشر کردم تا تعارض عمیق میان جنبشهای جهادی–سلفی پاکگرا و مدافعان حقوق مدنی در افغانستان را روشن کنم. این شکاف منجر به شکلگیری دو اردوگاه متضاد شد که همچنان از یکدیگر بیگانهاند و هر دو طرف اغلب پویاهای فرهنگی محلی و واقعیتهای توسعهٔ داخلی را نادیده میگیرند. متأسفانه، این بحث حیاتی هنوز توسط بسیاری از روشنفکران نادیده گرفته میشود.
علاوه بر نادیده گرفتن اکثریت وسیع زنان که سکوت کرده و مجبور به زندگی در روستاهای سنتی هستند، دینامیکهای اجتماعی و سیاسی پس از ۲۰۰۱ باعث پدید آمدن دو دستهٔ متمایز از زنان در شهرهای افغانستان شد. از یک سو، دختران جوان با ذهنیت لیبرال وجود دارند که آرزوی سبک زندگی مدرن و توسعه را دارند. از سوی دیگر، تعداد فزایندهای از دختران جوان محافظهکار جذب گروههای اسلامگرا و تفسیرهای واپسگرایانهٔ آنان از سنتهای اسلامی شدهاند و خود را با ایدهآلهای زنان اسلامگرا و هنجارهای جنسیتی همسو میکنند. با افزایش تلاش گروه لیبرال برای خروج از افغانستان در واکنش به محدودیتهای imposed توسط طالبان—که در ۲۰۲۱ قدرت را بازپس گرفتند—گروه محافظهکار به نظر میرسد که پذیرای چارچوب ایدئولوژیک طالبان باشد.
اگرچه برای درک کامل ویژگیهای تعریفکنندهٔ زن افغان تازهظهور که همزمان از طالبان حمایت و با آن مخالفت میکند، به زمان و دادههای بیشتری نیاز است، واضح است که نسل جدیدی از قهرمانان زن و مدافعان پرشور روایت فزایندهٔ بنیادگرایانه ظهور کردهاند که دیدگاه آن را تحت عنوان دین و هویت ملی میپذیرند.
گزارشهای متعدد نشاندهنده افزایش چشمگیر مدارس دینی زنان (مدارس علوم دینی)- پدیدهای بیسابقه در چشمانداز آموزشی افغانستان-است. طبق نظر کارشناسان سیستم آموزشی افغانستان، طالبان بهطور فعال گسترش مدارس دینی را ترویج میکند، بهعنوان ابزاری برای بقا و مشروعیتبخشی به حکومت خود. یک مورد جالب شامل یک آیتالله شیعی است که با وجود مواجهه با حاشیهنشینی به دلیل وضعیت اقلیت قومی و مذهبی خود، تلاش کرد نفوذ خود را در کابل تحت کنترل طالبان اعمال کند. برای نشان دادن حضور و اقتدارش، در سال ۲۰۲۲ دانشآموزان مدارس دینی دخترانه را سازماندهی کرد تا او را هنگام بازگشت از مأموریتهای تبلیغی یا در سفر به شهرهای مختلف بهصورت عمومی استقبال کنند.
در یک لحظهٔ بهخصوص قابل توجه، دختر او سخنرانی عمومی در حضور رئیس محلی وزارت امر به معروف و نهی از منکر ایراد کرد. او حقوق زنان در چارچوب اسلامی را مطرح کرد، به آیات قرآنی اشاره نمود و اهمیت حفظ حجاب را بهطور محکم تأکید کرد. این لحظه نشاندهندهٔ ظهور نوع جدیدی از قهرمان زن است—پدیدهای رو به رشد که حتی زنان حاشیهنشین با شجاعت سنت دینی را پیمایش میکنند و خودمختاری و صدای خود را در ساختارهای عمیقاً محافظهکارانه ابراز میکنند.
نتیجهگیری
طی تقریباً ۱۵۰ سال، افغانستان با مسئله جنسیت دست و پنجه نرم کرده است. این ایدئولوژیهای رقابتی، شامل سلطنتگرایی، کمونیسم، اسلامگرایی، طالبانگرایی و دولت–ملت دموکراتیک غربگرا، هر یک به نحوی متفاوت مناظر سیاسی افغانستان را شکل دادهاند.
در میان اینها، دو الگوی غالب نقش مرکزی در بازتصور تصویر زنان بهعنوان شاعر–قهرمانان داشتهاند. آنها تودهها را با دیدگاههای یک جامعهٔ ایدهآل الهام بخشیدند و تاریخ، فرهنگ و سنتهای افغانستان را کاملاً رد کردند—این سنتها توسط کمونیستها سرمایهدار و توسط اسلامگرایان جاهلانه تلقی شدند.
اگرچه تصور انقلابی با گذر زمان تکامل یافت، ماهیت نخبهگرا، یکپارچه و هنجاری آن حفظ شد. این استمرار، راه را برای چالشهای جدید هموار کرد و چرخهای تکراری از بازنمایی نمادین زنان را استمرار بخشید که اغلب واقعیتهای زندگی و صدای زنان عادی را کنار میگذاشت.
در طول این تاریخ پرآشوب، زنان عادی افغان به ندرت فرصت داشتهاند خود را بر اساس شرایط خود تعریف کنند. حتی در دوران پس از ۲۰۰۱، زمانی که اقدامات حمایتی بسیاری از زنان را به پارلمان وارد کرد، تعداد کمی از تلاشهای قانونی واقعاً به توانمندسازی آنان پرداختند.
در افغانستان تقریباً ۷۳ درصد جمعیت در مناطق روستایی زندگی میکنند. ظهور یک طبقهٔ زنانهٔ شهری نخبه اغلب بیشتر بهعنوان یک نماد نمایشی عمل میکرد تا نمایش واقعی زنان روستایی—آرزوها، چالشها و واقعیتهای زندگی آنها. این تعداد اندک از زنان پیشرو غالباً تحت تأثیر تصورات ایدئالیزهشده از زنانگی شکل گرفتند، که عمدتاً توسط گفتار سیاسی مردسالار ساخته شده بود، نه اینکه بر واقعیتهای زندگی زنان عادی مبتنی باشد.
یک جنبهٔ بهویژه نگرانکنندهٔ این تاریخ، خاموشی صدای زنان است، اما مسئلهٔ گستردهتر، نادیده گرفتن صدای مردم بهطور کلی—زنان و مردان، به ویژه تودهها، آسیبپذیران، محرومان و افراد فرودست است. حتی در جهان غرب، این صداها توجه کافی را دریافت نکردهاند.
فمینیسم واقعی و مؤثر در افغانستان باید جامع باشد، کل نظام و نهادهای مستقر را از منظر بیعدالتیها و ایدئولوژیهای تحمیلیبررسی کند و با نگرانی عمیق نسبت به انسانیت، به ویژه جوامع فرودست و نادیده گرفتهشده همراه باشد، صرفنظر از نقشهای جنسیتی که بر آنها تحمیل شده است.
لینک اصل مقاله:



