بیچارگان رمانی به نویسندهگی فئودور میخاییلوویچ داستایفسکی است که در چهارچوب نامهنگاری نوشته شده است. داستان این کتاب، حکایت دو تن از یک خانواده را بازگو میکند.
فئودور میخاییلوویچ داستایفسکی (1821 – 1881) رماننویس، روزنامهنگار و فیلسوف روسی بود. داستایفسکی آثار ادبی شگفتانگیز و منحصر بهفردی خلق کرده است که روانشناسی فضای آشفتهی سیاسی، اجتماعی و معنوی قرن نوزدهم در روسیه را بررسی میکند.
او در بیست سالگی نویسندگی را آغاز کرد و اولین رمان او «مردم فقیر» (Poor Folk) برای اولین بار در سال ۱۸۴۶ زمانی که ۲۵ سال داشت، به چاپ رسید. آثار مهم او عبارتند از «جنایت و مکافات» (۱۸۶۶)، «ابله» (۱۸۶۹) و «برادران کارامازوف» (۱۸۸۰). آثار او شامل ۱۱ رمان بلند، ۳ رمان کوتاه، ۱۷ داستان کوتاه و آثار گوناگون دیگر است.
بسیاری از منتقدان ادبی از او به عنوان یکی از بزرگترین و برجستهترین روانشناسان در ادبیات جهان یاد میکنند. رمان «یادداشتهای زیرزمینی» (Notes From Underground) یکی از اولین آثار ادبی اگزیستانسیالیستی به حساب میآید.
واراورارا، یک نوجوان که دردودلهایش را در قالب نامه به پیرمرد مسن بنام الکسیویچ ارسال میکند. آنها با وجود زندگی در محلهای مشترک از ترس حرف و حدیث دیگران تصمیم میگیرند بهوسیلهی نوشتن نامه با هم گفتوگو و درد دل کنند.
آنها هرکدام در این نوشتهها از یک درد مشترک سخن میگویند: فقر و نداشتن.
فئودور داستایفسکی در همان ابتدای داستان خواننده را وارد دنیایی میکند که فقر در آن موج میزند. توصیفهای داستایفسکی از خانوادههای فقیر و غمگین که هیچ جنبوجوشی در خانههایشان وجود ندارد، سایهای سنگینی فقر و نداری را به نمایش میگذارد.
کتاب بیچارهگان (Poor Folk) اولین اثر این نویسنده بزرگ روس میباشد که فقر را از دید دیگری با قلم ادب به تصویر میکشد. او خواننده را در این اثر وادار میکند از هر نظر و دیدی به این کتاب غرق شود.
در کتاب «دختر جوانی را میبینی» که همه عضو خانوادهاش را از دست داده و در فقر فرو رفته و دست و پا میزند؛ من خواننده را در هر سطر و خط به یاد زنهای فقیر و محروم جامعهام انداخت. پیرمرد مسن که عاشق این دختران جوان شده و نمیتواند احساساتاش را از ترس کنایه و دید دیگران بروز بدهد، رجوع کرده به نامه نوشتن و در قالب احساسات پدرانه حساش را نمایان میکند.
با خواندن این کتاب، تصویری از زنان افغانستان در ذهنم شکل گرفت که با آن همخوانی و شباهت دارد. با خوانش هر سطر و خط کتاب، یاد زنها و طبقه محروم جامعهام در ذهنم متبادر شد؛ جامعهای که فقر و محرومیت به اشکال متعدد فریاد میزند و زنان افغانستان در محرومیت و بیسواد در حال غرق شدند هستند.
مخاطب در این اثر نه تنها فقر را میبیند، بلکه میفهمد این نداشتن و نظام طبقاتی چهطور روی جامعه و فرهنگ تاثیرگذار هستند. در بخشهای از کتاب وقتی الکسیویچ نامه مینویسد، میگوید: «من عرضهای هیچ کاری را ندارم، ما دستمان یکی نیست با دیگر آدمها.» او خود را انسان تحقیر شده میبیند. دست و پا زدن و عدم اعتماد بهنفس را در نامههای این مرد مسن میتوان دید. داستایفسکی با نمایش گذاشتن آن، نشان میدهد بدبختی واقعی تنها گرسنگی نیست، بلکه حس بیارزشی و حذف شدن از جهان انسانی نیز به همراه دارد.
جایی از کتاب که توجهام را در جریان مطالعه جلب کرد این بود:«آدم فقیر نه فقط نان ندارد؛ او جرئت ندارد بلند حرف بزند، جرئت ندارد احساس داشته باشد، چون همیشه یکی هست که به او بگوید: جای تو اینجا نیست.»
و جایی هم وارارا مینویسد: «ماکار الکسییویچ عزیز، شما از من میخواهید امیدوار باشم. اما امید را کجا باید پیدا کرد وقتی هر صبح با این فکر بیدار میشوم که امروز سربارِ کسی هستم؟ من از نگاهها میترسم… از آن نگاههایی که نمیگویند، اما میفهمانند که جایم اینجا نیست. فقر فقط نداشتن پول نیست—فقر یعنی جرئت نکردنِ نفس کشیدن بلند. یعنی وقتی میخندی، حس کنی زیادی خندیدهای؛ یعنی وقتی آرزو میکنی، شرم کنی از آرزویت. من از کودکی یاد گرفتهام کم باشم، آهسته باشم، نامرئی باشم… چون دنیا با کسانی که چیزی ندارند مهربان نیست. اگر روزی رفتم، گمان نکنید دلسنگم؛ فقط خستهام از اینکه همیشه باید بمانم جایی که هیچکس مرا واقعاً نمیخواهد.»
آنچه میتوان درک کرد، واراورا خودش را نه قربانی یک حادثه بلکه قربانی یک وضعیت میبیند.این برای او، بدترین نوع رنج هم است. در اینجا فقر صرفا بیرونی نیست؛ بلکه به درون ریشه دوانده و به شخصیت واراورا نفوذ کرده و تبدیل به احساس زیادی بودن شده است، که او حس طرد شدهگی از جهان را دارد.
عجیب است در وطن ما زنانی در جامعهی امروز افغانستان زندگی میکنند که مشابه دو قرن پیش زنان جامعهی روسیه استند.
بیچارهگان اولین اثر این نویسنده بزرگ روس میباشد، که فقر را از دید دیگری بهنمایش میگذارد و خواننده را وادار میکند از هر نظر و دیدی در این کتاب غرق شود.



