افغانستان به لحاظ جامعهشناختی بهعنوان یکی از بارزترین نمونههای جامعه موزاییکی در سطح جهان محسوب میشود؛ جامعهای که بر پایه سه محور اصلی «مذهب»، «زبان» و «قومیت» شکل گرفته است. این تنوع، با منطق و رویکرد «کثرتگرایانه»، جلوهای از غنامندی فرهنگی و اجتماعی جامعه افغانستان تلقی میگردد، اما از بُعد «موزاییکی بودن»، در عمل به مانعی جدی در برابر توسعه اجتماعی، نوسازی سیاسی، تحقق ارزشهای دموکراتیک و بهویژه هنجارها و ارزشهای جهانی حقوق بشری مبدل شده است. به عبارت دیگر، جامعه موزاییکی که در دیگر نقاط جهان زمینهساز توسعه، تحقق حقوق بشر و دموکراسی شده است، در سرزمین ما عامل ناکامی و مانع ارزشهای حقوق بشری گشته است. من در این نوشتار به عواملی میپردازم که بهعنوان موانع ارزشهای حقوق بشر در کشور ما عمل کردهاند.
تنوع مذهبی
اکثریت قریب به اتفاق مردم افغانستان مسلمان هستند و حدود ۹۹ درصد جمعیت این کشور را تشکیل میدهند که بهطور عمده به گروههای مذهبی «اهل سنت»، «اهل تشیع» و «اسماعیلی» تقسیم میگردند. اما تکثر مذهبی، بهجای آنکه بهعنوان واقعیت اجتماعی و منبعی برای همزیستی مبتنی بر احترام متقابل بهرسمیت شناخته شود، بهتدریج به مرزهای هویتی صلبکننده تبدیل گردید. این تنوع در طول تاریخ مانع تحقق حقوق بشر بوده است؛ زیرا تفاوتها بهرسمیت شناخته نشده و منجر به درگیری شده است.
پس از سقوط جمهوریت، مذهب نه در جایگاه یک امر ایمانی و اخلاقی فردی، بلکه در مقام معیار اصلی مشروعیت سیاسی تعریف شد. این فرایند پیامدهای عمیق حقوقبشری داشته و دارد. نخست، اصل برابری دینی ـ که سنگبنای حقوق بشر است ـ بهطور ساختاری تضعیف شده است. در شرایط فعلی، پیروان سایر مذاهب نه بهمثابه شهروندان برابر با مذهب غالب، بلکه بهعنوان «اقلیتهای ضعیف» نگریسته میشوند. بدینترتیب، دسترسی آنان به حقوق انسانی و بشری سخت و چالشبرانگیز شده است. اینجاست که میتوان گفت تنوع مذهبی در کشور ما، بهجای توسعه و پیشرفت، باعث عقبگرد شده است.
هرچند مشکل اصلی در خود تنوع نیست، اما عدم بهرسمیتشناسی تنوع و تکثر و نبود احترام متقابل به تفاوتها، موجب نزاع میان طرفها شده است. البته یک نکته ظریف نیز وجود دارد و آن تقابل سنت دینی با ارزشهای مدرن جهانی است. به نظر من، این تقابل از منابع دست اول دینی برنمیآید، بلکه از تفسیر ناشی میشود. مبلغان مذهبی معتقدند که «ارزشهای مذهبی» به تمامی خواستهها و مطالبات انسان پاسخگو است و اولویت اساسی جامعه مسلمان، رعایت و انجام ارزشها و مناسک مذهبی است تا بشریت به سعادت اخروی برسد. این رویکرد سنتی، در جامعه موزاییکی، در برابر ارزشهای حقوق بشری مانعی جدی ایجاد کرده است؛ زیرا هرگونه تأکید بر حقوق بشر، دموکراسی و اندیشههای جدید را «بدعت» و «بغاوت» در دین و مذهب تلقی میکند و میکوشد مانع گسترش چنین افکاری شود. این تقابل میان سنت مذهبی و نوگرایی، یکی از مهمترین چالشهای افغانستان در مسیر تحقق ارزشهای حقوق بشری است.
گرایشهای زبانی
افغانستان از منظر زبانشناختی نیز جامعهای موزاییکی محسوب میشود؛ زیرا وجود بیش از ۴۰ زبان و گویش در کنار دو زبان رسمی (فارسی و پشتو)، پنج زبان محلی (بلوچی، ازبکی، گتی، پنجابی و ترکمنی) و دهها گویش دیگر، نماد بارز کثرتگرایی فرهنگی این کشور است. این تکثرگرایی زبانی در ظاهر فرصتی برای غنای فرهنگی و تکثرگرایی اجتماعی به شمار میرود، اما در عمل به یکی از مهمترین عوامل پیچیدگی روابط اجتماعی و هویتی بدل شده است.
در چنین جامعهای، زبان صرفاً ابزار ارتباطی نیست، بلکه نشانهای از هویت قومی و سیاسی فرد تلقی میشود. هر زبان حامل «معنا، حافظه تاریخی و تعلق اجتماعی خاصی» است و همین امر باعث شده زبان به یکی از حساسترین مؤلفههای هویتی در افغانستان تبدیل شود. به همین دلیل، تنشهای زبانی در این کشور گاه چنان حاد و بغرنج میشود که بر تمامی ارزشها، هنجارهای اجتماعی و حقوق بشری مقدم شمرده شده و به منبعی برای رقابت و منازعه سیاسی بدل میگردد.
در واقع، این تنوع زبانی نماد «چندگانی هویت، فرهنگ و معنا» است؛ یعنی هر زبان و گویش، بهعنوان نشانهای مستقل، بخشی از هویت جمعی را بازنمایی میکند و در کنار دیگر زبانها تصویری موزاییکی از جامعه افغانستان ارائه میدهد. این وضعیت در ذات خود فرصتی برای همزیستی و غنای فرهنگی فراهم میآورد، اما در صورت مدیریت نادرست، میتواند به شکاف اجتماعی و بحران سیاسی منجر شود. متأسفانه تعصب زبانی در کشور ما از سالها به اینسو جریان داشته است. تغییر زبان مکاتبات اداری و تبدیل لوحههای دانشگاهها و موارد مشابه، نمونههایی از همین تعصبات زبانی است. این اقدامها در نوع خود خلاف حقوق بشر است؛ زیرا انسانها بهطور طبیعی حق دارند به زبان خود صحبت کنند و پیام انتقال دهند. اینجاست که در کشور ما تنوع زبانی نه عامل پیشرفت، بلکه زمینهای برای تضییع ارزشهای حقوق بشری میشود.
تنوع قومی
افغانستان بهلحاظ قومی بهدرستی «رنگینکمان اقوام» نامیده میشود؛ زیرا هیچ قوم واحدی در این کشور اکثریت مطلق جمعیت را تشکیل نمیدهد. در واقع، همه اقوام حاضر در این جغرافیای سیاسی، در مقایسه با دیگری، در موقعیت اکثریت نسبی قرار دارند. این وضعیت از یکسو جلوهای از زیبایی فرهنگی و اجتماعی افغانستان است و تنوعی کمنظیر در «سنتها»، «زبانها» و «سبکهای زندگی» ایجاد کرده است، اما از سوی دیگر به یکی از چالشهای بنیادین انسجام ملی، دولتسازی و بهویژه ارزشهای حقوق بشری تبدیل شده است.
در واقع، فقدان هویت ملی مشترک و رقابتهای قومی مداوم بر روندهای سیاسی سایه افکنده است. گروههای قومی برای کسب سهم بیشتر از قدرت و فرصتهای سیاسی، فرایند دموکراتیک را دچار اختلال کرده و مانع شکلگیری یک نظام سیاسی فراگیر و پایدار شدهاند. این رقابتها نهتنها به شکافهای اجتماعی دامن زده، بلکه اعتماد میان اقوام را نیز تضعیف کرده و زمینهساز بیثباتی سیاسی گردیده است.
بنابراین، گرایش قومی در جامعه موزاییکی افغانستان، همزمان با آنکه نماد غنای فرهنگی و تنوع اجتماعی بوده است، به یکی از مهمترین موانع در مسیر تحقق ارزشهای حقوق بشری، روند دولت ـ ملتسازی و ارزشهای دموکراتیک بدل شده است. مدیریت این تنوع نیازمند سیاستهای فراگیر، عدالت اجتماعی و ایجاد سازوکارهایی است که همه اقوام را در ساختار قدرت و هویت ملی سهیم سازد؛ در غیر این صورت، رنگینکمان اقوام افغانستان همچنان بهجای فرصت، منبعی برای بحران باقی خواهد ماند.
نتیجهگیری
افغانستان بهعنوان یکی از بارزترین نمونههای جامعه موزاییکی محسوب میشود و این کشور با وجود تنوع مذهبی، زبانی و قومی، همزمان فرصتها و چالشهای بزرگی را تجربه کرده است. این تنوع، در ذات خود بستری برای غنای فرهنگی، همزیستی اجتماعی و تقویت هویت چندلایه بوده است، اما در عمل، به دلیل فقدان مدیریت فراگیر و سیاستهای ناعادلانه، بیشتر به مانعی در برابر تحقق ارزشهای حقوق بشری، توسعه، نوسازی، دولت ـ ملتسازی و نهادینهسازی دموکراسی بدل شده است.
هنجارهای مذهبی، با تأکید بر سنتهای دینی و مقاومت در برابر نوگرایی، مانع پذیرش اصول جهانشمول حقوق بشر شده و هرگونه تلاش برای اصلاحات اجتماعی و سیاسی را «بدعت» و «بغاوت» تعبیر کردهاند. تکثر زبانی نیز با تبدیل زبان به نشانهای از هویت قومی و سیاسی، تنشهای اجتماعی را تشدید کرده و گاه ارزشهای حقوق بشری را تحتالشعاع رقابتهای زبانی قرار داده است. در کنار این دو، قومگرایی و فقدان هویت ملی مشترک، با رقابت دائمی برای کسب سهم بیشتر از قدرت، انسجام ملی را تضعیف کرده و روند دموکراتیک و تحقق ارزشهای بشری را مختل و با چالش مواجه ساخته است.
بنابراین، جامعه موزاییکی افغانستان، بهجای آنکه به فرصتی برای همزیستی و تکثرگرایی مثبت بدل شود، در شرایط کنونی بیشتر به منبعی برای بحران و بیثباتی سیاسی تبدیل شده است. راه برونرفت از این وضعیت تنها در گرو مدیریت هوشمندانه تنوع، سیاستهای فراگیر، تضمین عدالت اجتماعی و ایجاد سازوکارهایی برای مشارکت برابر همه اقوام، مذاهب و زبانها در ساختار قدرت و هویت ملی است. تنها در این صورت است که رنگینکمان اقوام، مذاهب و زبانهای افغانستان میتواند بهجای منبع بحران، به فرصتی برای انسجام ملی و تحقق ارزشهای حقوق بشری تبدیل شود.



