حکایتِ مویِ ممنوع

0
316

آن روز که از خانه بیرون شدم، هیچ‌چیز غیرعادی در هوا نبود؛ نه بادی که خبر از حادثه بدهد، نه تپشی در دل که هشدار باشد. چادرم را مثل همیشه محکم گرفتم، منظم، بی‌کم‌وکاست. اما لابد گوشه‌ای از مویم، از سال‌ها پنهان‌کاری خسته، خودش را از لای چادر بیرون رها کرده بود؛ یا شاید نسیمی بازیگوش، بی‌اجازه‌ام، آن را بر صورت باد گذاشته بود.
نمی‌دانم. تنها می‌دانم که همان تار مو، جهانم را لرزاند؛ نه از ترس خودش، که از ترس جهانی که زن را تا مرز نبودن پایین می‌آورد، جهانی که حتی مویی خفته را هم تحمل ندارد.

در کوچه‌های خاک‌آلود دارلامان قدم می‌زدم؛ همان کوچه‌هایی که سال‌هاست شاهد عبور زنانی‌اند که بی‌صدا راه می‌روند، بی‌چهره زندگی می‌کنند و بی‌حق نفس می‌کشند. دیوارهایی که عادت کرده‌اند به سایه‌های خاموش، به زنانی که حتی نگاه‌شان به آسمان جرم است.
من هم یکی از همان سایه‌ها بودم؛ سایه‌ای میان غبار جنگ و سال‌های بلند ستم، در سرزمینی که زن بودن همیشه مترادف پنهان بودن بوده است.

صدای ترمز رنجر، مثل شلیک گلوله‌ای در سکوت، استخوان‌هایم را لرزاند. موتر درست کنارم ایستاد. یک نفر پایین آمد؛ نگاهی سرد، تهی، بی‌رحم.
چشم‌هایش نه در من، که در همان تار مو جست‌وجو می‌کرد. صدایش خشک بود؛ خشکیِ تهدیدی که هر زن افغان تمام عمرش با آن آشناست:

«مویت معلوم شده. چادرت را درست کن!»

در همان لحظه، جهان در من ایستاد. نه به‌خاطر تشرش، که به‌خاطر نفرت و تحقیر پنهانی که در کلماتش می‌غلتید. احساس کردم روحی که سال‌ها جنگیده، زیر لگد چند واژه خرد شد. انگار بیگانه شدم؛ با خودم، با خیابان، با همان خاکی که در دلش ریشه داشتم.
جرم من مو نبود؛ جرم من زن بودن بود.

من فقط یک تار مو نبودم؛ من صدای خفه‌شده هزاران زن بودم که موهای‌شان را نه در آینه، که در چادرهای سیاه به خاک سپرده‌اند. روح دخترانی بودم که هرگز اجازه نداشتند با باد برقصند؛ زن‌هایی که نمی‌توانند بخندند، قدم بزنند، بنویسند، آواز بخوانند، یا حتی ساده‌تر از همه… موهای‌شان را از پیشانی کنار بزنند.

چرا مو؟
چرا از یک رشته نازک این‌قدر می‌ترسند؟
چون مو آزادی‌ست.
چون مو نور است؛ نشانه زنده بودن زنی که آن‌ها سال‌هاست تلاش کرده‌اند خاموشش کنند.

وقتی آن مرد خشمگین فریاد زد که چادرم را درست کنم، فقط سرم خم نشد؛ قسمتی از جهانم فرو پاشید. یاد دخترانی افتادم که از دروازه‌های بسته مدرسه برگشتند، زنانی که به‌خاطر حرف زدن از حق‌شان زندانی شدند، مادرانی که شب‌ها با اشکی پنهان خوابیدند، از ترس فردایی که نمی‌دانستند برای دخترشان چه خواهد آورد.

و من… فقط کنار سرک ایستاده بودم، با تکه‌ای مو بر باد رها شده و قلبی که از درد می‌تپید.

نمی‌دانم آن لحظه بغضم را قورت دادم یا اشکم را. تنها می‌دانم که صدای او، نگاه او، تهدید او، در عمق جانم خراشی زد که هنوز هم گاهی شب‌ها باز می‌سوزد. گاهی هنوز در اتاق خودم، دستم بی‌اختیار به سوی چادر می‌رود؛ انگار هنوز سایه آن ترس از تنم بیرون نرفته است.

اما این فقط قصه من نیست؛ قصه ماست. قصه زنانی که با امیدی در چشم و دستانی بسته، روزشان را آغاز می‌کنند. قصه مادرانی که دخترشان را نه از آفتاب، که از زخم قانون می‌پوشانند. قصه معلمانی که تخته ندارند، شاگرد ندارند، اما هنوز در دل‌شان درس آزادی را زمزمه می‌کنند. قصه زنانی که می‌دانند زن بودن در افغانستان یعنی راه رفتن روی لبه تیغ.

و با این‌همه… ما هنوز ایستاده‌ایم.
با تار مویی که باد برد اما خاطره‌اش ماند.
با صدایی که خفه کردند اما پژواکش هنوز در دل کوه‌ها زنده است.
با چشمانی که گریستند اما هنوز به فردا نگاه می‌کنند.

من می‌نویسم تا این روایت‌ها در گور سکوت خاک نشوند. می‌نویسم تا حقیقت زنده بماند. تا روزی برسد که هیچ‌کس، هیچ‌وقت، زن بودن را جرم نداند.

زن بودن گناه نیست.
مو داشتن، خندیدن، راه رفتن، نگاه کردن، نفس کشیدن… هیچ‌کدام نباید جرم باشد.
اما در سرزمین من، همین چیزهای ساده، بهانه‌ای‌ست برای تحقیر.

و من—دختری از دارلامان—با چادری بر شانه و مویی در باد، هنوز ایستاده‌ام. شاید با ترس، شاید با بغض… اما بی‌سکوت.
می‌نویسم برای تو، برای او، برای همه زنانی که روزی باید دوباره آزادانه در کوچه‌های وطن قدم بزنند؛ با مویی رها، نگاهی روشن، و دلی بی‌هراس.

مژده احمدی- آلمان، ارسالی به رسانه پل‌سرخ

Visited ۸۴ times, ۱ visit(s) today

ترک پاسخ به دیدگاه

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید